تبليغاتX
باران عشق دوست دارم با تمام عشق و اميدي كه در آرامگاه دلم وجود دارد باورت كنم و چنان باشم كه تو مي خواهي دوست دارم شبي را تا صبح به تماشاگه چشمانت همان چشمان تيله ات بنشينم تا باورت كنم و باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودن را دوست دارم كه شبي را تا صبح با تو نشسته و تمام عقده‌هاي دلم را برايت بازگو كنم تا شايد مرحمي بر زخم دل شكسته خود گذاشته باشم دوست دارم كه چنان تو را پرستش كنم كه حتي مجنون ليلي اش را پرستش نكرده بود و مجنون به اين عشق و به اين گونه پرستش حسادت كند دوست دارم تصويري از عشق و محبت بر صفحه خونين دلم رسم كنم كه حتي فرهاد تصويري به اين واضعي از شيرين نكشيده باشد دوست دارم در صدر عاشقان دنيا قرار گيرم باران عشق
باران عشق
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
عید نوروز مبارک

نوروز این خجسته روز بهار ایرانی

این یادگار جمشید

در سرزمین من در سرزمین ما

در سرزمین همیشه سبز ایران

بر تو هم میهن پارسی

از فراز قله های سهند و سبلان تا خلیج همیشه فارس ایران

و همه ایرانیان در این پهنه ی گیتی مبارک باد..... 

                                دادار جهان افرین نگاهبانتان باشد

روخار غم از دل بکن ای دوست که نوروز

                        هنگام درخشیدن گل های امید است

                   

مهربونای دوست داشتنی هم چهارشنبه سوری هم عید خوش

بگذره

                                              ارزومند ارزوهای همه سارا

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:39 توسط : سارا
چهارشنبه دهم بهمن 1386


 

مهرباني و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ هاي يك

 

گله نو شكفته است كه براي يه پروانه خسته بهترين

 

جاي رسيدن به آرامشه

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:12 توسط : سارا
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
باید برم

 

باید برم باید برم  نگاهت عاشقونه نیست

دلت برام تنگ نمیشه تو قصه هات بهونه نیست

باید برم باید برم  تا که دیگه دیر نشده

دل تو از دست دلم دوباره  دلگیر نشده

از عاشقی به من نگو ! بودنت از رو عادته

تو حوض چشمات می خونم این آخره رفاقته

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:13 توسط : سارا
دوشنبه یکم بهمن 1386


 
كاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم
 
كاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس نمی كردم
 
كاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی
 
 بر دوش خسته ام بنویسم
 
كاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم بشویند
 
كاش می شدكه تمام رازهای نهفته در دلم را باز گویم
 
افسوس كه زبانم از گفتن آن
 
روی بر می گرداند
 
كاش می شد كه همه سكوتها در هم می شكست
 
و هیچ كس در هیچ كجا تنها نمی ماند
 
كاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از بین می رفت
 
 وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود
 
كاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست
 
كاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی شد و در هم نمی
 
شكست
 
كاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها جز واقعیت چیزه دیگری نبود
 
كاش اگر به كسی محبتی نثار می كردم آن را درست پاسخ می داد
 
كاش تمام دروغها از جام پاك عشق دور می گشت
 
كاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند كه صداقت در آن ریشه كرده
 
 است
 
كاش لحظه ها برای ما بود و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم
 
كاش تمام دوست داشتنها از عشق بود و تمام كتابهای دنیا از دوستی ها
 
 می نوشتند
 
كاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند نام تو را می نوشتند
 
كاش تو برای من بودی افسوس كه .......
 
كاش همیشه پاییز بود ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می
 
شدم
 
كاش همیشه غروب تو را برای من می آورد و با بودن تو به پایان می رسید
 
كاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی
 
كاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم
 
 و آنقدر گریه كنم كه در آغوشت بمیرم
 
كاش سرنوشتمان طوری بود كه ما همیشه كنار یكدیگر باشیم
 
كاش همیشه به یادم بودی و می ماندی
 
كاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر كم بود ،
 
 ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت
 
كاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می كردم
 
كا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان نمی گذشتی
 
كاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت
 
 و كاش همیشه تكرار آن روزها برایم مجسم می شد
 
كاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی كه نتوانم فراموشت كنم
 
كاش آنقدر مهربان نبودی كه مهرت بر دلم بنشیند
 
كاش دستهایم تو را نمی خواند و اشكهایم برایت نمی ریخت
 
كاش پاییز و برگهای رنگارنگش كه بوی تو را برایم می دهد رفتنی نبود
 
كاش صدایم از اوج سكوت دل تو عشق را طلب نمی كرد
 
كاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت پنجره را باز می گذاشتیم
 
كاش همیشه شب بود و تاریكی همه جا را می گرفت
 
و من در اتاقم تنها بودم واشك می ریختم تنها برای تو
 
كاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم
 
كاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد
 
كاش پنجره ای وجود داشت كه از آن به خوشبختی بنگریم
 
كاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد
 
كاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود كه انسان
 
 در ذهن و خاطر خود پرورش می داد
 
كاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود نداشت
 
كاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند
 
كاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم
 
كاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس كنم
 
كاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم انگیز بود
 
كاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند
 
كاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند
 
و در آخر كاش تمام كاشهایم برا آورده می شد .
 
 
 
 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:55 توسط : سارا
جمعه چهاردهم دی 1386
خداحافظ برای همیشه

هیچ کس دوستت دارم را نمی فهمد حتی تو  حتی من...

...دیگر هیچ فرقی نمی کند آسمان قد پیاله باشد یا دریا

حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش زنانه هم ببینم

نمی پرسم دستان چه کسی برایت یاس و انار و کبوتر آورده بود...

می روم حوالی علاقه خلوت آن سالها

می روم دنبال کسی که با من تا نور می آید با من تا ستاره تا دربند تا دریا

می روم و دیگر نمی پرسم سهم من از اینهمه سبز که سرودم چیست!

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم نه به صدا نه به سکوت

صدایی که مرا با نام دیگری می خواند

و سکوتی سبز که در آخرین شب پاییز جا مانده است

آه... دریچه آفتاب کبوتران سوخته ات بریده بریده از آسمان می بارند

دلهره روی صورت من رنگ می بازد دریا خاکستر می شود

و رویاهایم بوی دود می گیرند

به یاد بیاور گفته بودم:

خیلی صبورم که هنوز هم می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم

اما دیگر نه انار و علاقه نه علاقه و اقاقی

نه پنج شنبه قدکشیده به سمت چراغ

نه روز به خیر و خداحافظ...

خاموشت کرده ام

نام من پرنده شد و پرید و نام تو ستاره سبز من

با خاکستر کبوتران سوخته آهسته وزید

من آلوده بودم آلوده جزرومد صدایت

و تو برای دست کشیدن به پوست من انگشهایت را گم کرده بودی...

سه دقیقه ازمرگ من گذشت حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم

و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود بدرود ...

 

سال هاست این کلمه را نگفته ام

حالا اما هم می نویسم و هم  بر لب می آورم :

خداحافظ .

سارا

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:35 توسط : سارا
دوشنبه دهم دی 1386
کیریسمس مبارک

سال نو میلادی بر عاشقان مبارک

      

Happy Christmas
کریسمس مبارک

Happy New Year
سال نو میلادی مبارک

Merry Christmas
کریسمس مبارک

Christmas
کریسمس مبارک

Christmas
سال نو میلادی مبارک

      به همتون خوش بگذره       

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:50 توسط : سارا
دوشنبه دهم دی 1386
من و ببخش اما مرگ پایان زندگی نیست

 

به من نگاه کن واسه ی یک لحظه

نگات به صد تا اسمون می ارزه

من از خدامه بکشم نازتو

تا بشنوم یک لحظه اوازتو

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیونت

سر بزارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بمونی کنارم

من که به جز تو کسی رو ندارم

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم می خواد بگی چه جوری

من از خدامه  که یک روز دعامون

بره تو اسمون پیش خدامون

به عشق این که بعد اون همه درد

خدا یک بار نگاهی هم به ما کرد

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:30 توسط : سارا
چهارشنبه پنجم دی 1386


                 

رفتی و گفتی که تنها می شوی 

گفتمت هر لحظه یادت با من است 

گفتی از خاطر ببر،یادم مکن 

گفتمت آیین من دل بستن است 

گفتی از دل بربکن سودای من 

گفتمت دل بی تو با من دشمن است 

شادمان گفتی خداحافظ تو را 

گفتمت این لحظه جان کندن است

رفتی اما بی تو تنها نیستم 

آفرین بر غم که هر دم با من است


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:3 توسط : سارا
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
یلدا بر عاشقان مبارک

روی گلتون به سرخی انار . شبتون به شیرینی هندوانه . خندتون مثل

پسته . عمرتون به بلندی یلدا

                

تقارن پیروزی بر نفس عید سعید قربان با جشن بزرگ یلدا بر همه مبارک

                        

                                                                 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:19 توسط : سارا
یکشنبه هجدهم آذر 1386


چشمام رو میبندم و با خودم میگم کاش همه این کابوس ها دروغ باشه

کاش این سیاهی ها تموم بشه

کاش این روزای انتظار به پایان برسه

اما دلم نمی خواد چشامو باز کنم

نمی خوام دوباره ببینم که نیستی

نمیخوام دوباره حس کنم که برای همیشه رفتی

 و من موندم با یه کوله بار حسرت و آه

نه نمی خوام نمی خوام


میدونی دل خوشی من این روزا فقط یه مشت خاطراته

 یه مشت خاطراتی که روز به روز کم رنگتر میشه


چرا بر نمیگردی

چرا  میذاری تو حسرت و  آه بسوزم

مگه تو همونی نبودی که هیچ وقت تنهام نمیذاشتی

آخه چطور دلت اومد اینبار بری

بری و هیچ وقت صدام نکنی

بری و همیشه منو منتظر بذاری


نه باورم نمیشه آخه تو هیچ وقت اینطوری نبودی

هیچ وقت بی خبر نمی رفتی

بگو که برمیگردی بگو که همه اینا یه کابوسه یه کابوس تلخ

بگو وقتی چشامو باز میکنم تو کنارمی

بگو بگو برمیگردی بگو

        

دیروز که داد زدی سارا دوست دارم گفتم نمی شنوم بلندتر

امروز که اروم گفتی دیگه دوست ندارم گفتم هیس چرا داد

می زنی!!!!!

امروز با بارون خلوتی داشتم انقدر از تو براشون گفتم که رعد و

برق زد

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:14 توسط : سارا

RSS