اول قصد داشتم با این شعر ، شروع کنم:
کسی که روی تو دیدست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست
که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد
دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
اگر به دست کند باغبان چنین سروی
چه جای چشمه که بر چشمهات بنشاند
چه روزها به شب آورد جان منتظرم
به بوی آن که شبی با تو روز گرداند
به چند حیله شبی در فراق روز کنم
و گر نبینمت آن روز هم به شب ما ند
جفا و سلطنتت میرسد ولی مپسند
که گر سوار براند پیاده درماند
به دست رحمتم از خاک آستان بردار
که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را
حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد
نه هر که گوش کند معنی سخن داند
امّا مگه بی برنامگی ها ی من حدی داره؟...
گفتم صفحه ی.............
که یکی گفت :
آخه خانم مگه این درس حالت عادّی داره ؟!!
یه روز صفحه ی یک ،یه روز دیگه صفحه ی 50 ! خدا می دونه امروز چی بخونیم !!
راست می گفت : همینطور که به حرفاش گوش می دادم،
جزوه را باز کردم :
صفحه ی 90!!!
پسرک بی محابا بلند خندید : خانم نگفتیم!!
شعری از صائب تبریزی:
هزاران همچو بلبل هر بهاری میشود پیدا
نواسنجی چو من در روزگاری میشود پیدا
گرفتم سهل ، سوز عشق در اول ندانستم
که صد دریای آتش از شراری میشود پیدا
تو از سوز جگر پیمانه ای چون لاله پیدا کن
که از هر پاره سنگی چشمه ساری میشود پیدا
زفیض خاکساری ، دانه نخل پایداری شد
تو گر از پا در آیی شهسواری می شود پیدا
من آن وحشی غزالم دامن صحرای امکان را
که می لرزم ز هر جانب ،غباری می شود پیدا
اگر خود را نبیند در میان مستغرق دریا
به هر موجی که آویزدکناری می شود ،پیدا
مجو حسن عمل از کاروان ما تهی دستان
که پیش ما دل امیدواری می شود پیدا....
هر بیت این شعر دنیایی حرف داشت.برای معنی ،کمی کلاس را آزاد گذاشتم.
هر کسی از نبض خودش طبابت می کرد!!
و صد البته پر حرفی های من ، ........
وقتی بررسی شعر تموم شد گفتم برای جلسه ی بعد می خوام مثنوی بخونم :
داستان پادشاه و کنیزک!!!
و بقیه که خانم: صفحه ی چند؟
و البته من که بدون گوش دادن به اونا از کلاس اومدم بیرون .
بدون این که حتّی یک بیت از شعر سعدی و خونده باشم!!!
یا اینکه بگم شعر بعدی اصلا تو جزوه نیست!!