عقاب ....
دورِ دورتری ، پشت راه ، پشت مِه ....
روی . یه تپّه ی مشرف به درّه....اونجا که بعدِ ش یه عالمه جنگل سبزو خرّم صف کشیدن
بعدش.........اونجا که مِه ،گاهی پشت درِ باز ، می شینه ......
یه جایی هست ، یه خونه ی چوبی خیلی کوچیک ، خیلی ....
تموم سقف اونو یه عقاب پُر کرده ،
یه عقاب با بالهای بازِ باز ---------- اما پیر.
تو چشم من همیشه اون عقابه ......حتّی وقتی میگن :
عقاب پیری شده !
الوارای خونه از بیرون مرتّب خم و راست میشن ؛ بی هیچ بهونه.
جیرّ و جیرّ اونا به گوش موش کورِ پیرِ همسایه میرسه ..اون به زحمت هر روز صبح
نَقبی به روی خاک میزنه .. ....کورمال کورمال تا داخل کلبه میاد ؛
با زحمت عینک منو از لبه ی طاقچه بر میداره ، به چشماش !! میذاره، سر به گوش ِکاغذیِ دیوار[ به
خیال گوش صاحبخونه ! ] ، یه چیزایی میگه ؛ می خنده و بعد عینکو میذاره سرجاش ................. ، آروم و آسوده هم ! بر می گرده این کار هر روزشه
تا حالا عقاب من حتّی چپ هم بِهش نگاه نکرده ،
چه برسه به شکار .........شکــــــــار
تیزی دیدِ عقاب ....................
آخه حساب خاک ارّه های کف کلبه که با خشکه های رُز از در بیرون زدن ،
یا تاب بازی باد و سر به هوایی مهتاب برا سرک کشیدنِ به خونه که نیست ؛
یا گم کردن راهِ کلبه ......که یه جای پا ، فقط یه ردّ پا .........../.
حساب ِ بی حساب ، شوقِ شوق برا دیدن عقاب و خودم و کلبه و مِه ............
صدایِ دم غروب ِ دف و طبله ـــــــــ
که بعد یه عالمه مِه/ یه عالمه جنگل سبزو خرّم ، ـــــــــــــــ
صدای دمِ غروب ِ دف و طبله :
دائم الله دائم
حیّ الله
حیّ الله
حیّ الله