قصه ...................

 

براشون قصه می گفت:

 چهل گیس ........ماه پیشونی.........

 زیاد گوش نمی دادم   ؛ می خواستم لب حوض ماهی قرمز بگیرم..

غرّید : هیچ وقت عوض نمیشی هیچ وقت!

همینطور بود .....

به یکیشون گفت:

   به آخر  هرکدوم از قصه هاکه دوست داشتی و رسیدیم یک دفعه انگشتاتو مشت کن ،

شاید یکیش برای تو بمونه !!

- - باد در قفس کردن - -

بعد خنده ی بلندی کرد – ترسیدم –

بی صدا بهش گفتم

... بذار قصه ها راه بگیرن .............................................

.بذار سرک بکشن ،

دود بشن بشینن رو ابرا

  اینجا همه چی قصه ست .......

 

 

عشق ، گو از کفر و ایمان برترست

 

عشق را  با کفر  و با  ایمان چه کار

عاشقان را لحظه ای با جان چه کار؟

                           عاشق آتش بر همه خرمن زند

                           ارّه  بر  فرقش  نهند  او  تن زند

درد  و  خون  دل  بباید عشق را

قصّه ی مشکل بباید عشق  را

                           ساقیا  خون  جگر  در  جام کن

                           گر  نداری  درد   از  ما  وام  کن

ذرّه ای  عشق از همه آفاق  بِه

ذرّه ای درد  از همه  عشّاق  بِه .......

                         

جعبه ............

 

چرا باید همه چیز رابراش  توضیح داد   ؟توقع داره همه چی را بدونه !

حکایت کاشی هایی که دهن نداشتن ....

 ردیف مورچه هایی که داشتن دیشب سیاهی چشممو برای زمستونشون می بردن

از نخ های نبافته، بافته و .......... ،

ژاکتی که از بس بافتم و شکافتم قدّ روده ی دنیا ، برازنده ی فردای توهم شد

حرف زدن معمولی هم سخته چه برسه به توضیح ..

امان ، امــــــــــــــــان از قفسه های  کتاب..............

بذار سهم اون ، ورقای پر از خاک کتابام باشه

که وقتی باز می کنه یه دونه بید بال بزنه و روی مژه هاش بشینه

دیروز از بس بهونه گرفت تو یه بازار مکّاره ، یه جفت گوشواره براش خریدم ؛

شکل آهو بود ؛ به رنگ دریا ! به شکل دریا !

یه دونه چتر هم گرفتم گفتم بیرون می ریم ، چتر بگیر رو سرت اینجا باروناش خیلی زیادن ..........خیلـــــــــــــی .

داشتم براش سوپِ دل می پختم که رفت بیرون ........برگشت

بُق کرد یه گوشه، اشکاشو می خورد !!

بعد شنیدم با سر چتر چشم انتظار و کور کرده بوده .

رفت تو باغچه از شاخه ی خشک آلبالو، یه جفت آلبالو به گوشش آویزون کرد

گفت :حالا شد ....................

روی انگشتای پاش پرید هوا .............زمین اومدنشو ندیدم هنوز ...

.

.

 

دارم برای آهو و دریا یه جعبه ی جواهر درست می کنم

کمکم می کنی ؟

 

گر ز حال دل خبر داری بگو ......

 

 از رابعه درباره ی محبت ابیات زیر نقل شده است :

أحبّک   حبّین  : حبّ الهـــــــوی        حبّاً   لأنّـــــک    أهل   لــــذاکا

فأمّا  الذی  هو حبّ  الهــــــــوی        فشغلی بـــذکرک عمّن سواکا

و أمّا  الذی  أنت   اهل  لــــــــه         فکشفـــک للحجب  حتّی أراکا

فلا الحمد فی ذا و لا ذاک لـــی           و لکن لک الحمد فی ذا و ذاکا

 

این ابیات در میان متصوفه شهرت فراوان یافت و در دوره های بعد برخی از مشایخ صوفیه

کوشیدند این ابیات را شرح کنند :

( ای خدا ) تو را با دو محبت دوست دارم :

یکی حب الهوی و دیگری حبی که تو شایسته ی آن هستی . اما آنچه حب الهوی نامیده

می شود آن است که مرا با یاد تو از غیر تو باز می دارد  و اما آن محبتی که تو شایسته ی

آنی  سبب می شود تو حجاب ها را از پیش روی من بر داری تا تو را ببینم بنابراین من  در

حب الهوی و در حب دیگر شایسته ی تقدیر نیستم بلکه در هر دو محبت تو    شایسته ی

( مطلق ) ستایشی .


رابعه یکی از صوفیان قرن دوم بود  وی ساده زیست بود و به زهد سخت توجه داشت

و مجاهده ی نفس می کرد و مسلک و مرام او مانند    دیگر صوفیان   دوره ی او بود .

آنچه رابعه را از دیگران متمایز می کند دیدگاههای او درباره ی حب الهی و   موضوع

محبت است