چرا باید همه چیز رابراش توضیح داد ؟توقع داره همه چی را بدونه !
حکایت کاشی هایی که دهن نداشتن ....
ردیف مورچه هایی که داشتن دیشب سیاهی چشممو برای زمستونشون می بردن
از نخ های نبافته، بافته و .......... ،
ژاکتی که از بس بافتم و شکافتم قدّ روده ی دنیا ، برازنده ی فردای توهم شد
حرف زدن معمولی هم سخته چه برسه به توضیح ..
امان ، امــــــــــــــــان از قفسه های کتاب..............
بذار سهم اون ، ورقای پر از خاک کتابام باشه
که وقتی باز می کنه یه دونه بید بال بزنه و روی مژه هاش بشینه
دیروز از بس بهونه گرفت تو یه بازار مکّاره ، یه جفت گوشواره براش خریدم ؛
شکل آهو بود ؛ به رنگ دریا ! به شکل دریا !
یه دونه چتر هم گرفتم گفتم بیرون می ریم ، چتر بگیر رو سرت اینجا باروناش خیلی زیادن ..........خیلـــــــــــــی .
داشتم براش سوپِ دل می پختم که رفت بیرون ........برگشت
بُق کرد یه گوشه، اشکاشو می خورد !!
بعد شنیدم با سر چتر چشم انتظار و کور کرده بوده .
رفت تو باغچه از شاخه ی خشک آلبالو، یه جفت آلبالو به گوشش آویزون کرد
گفت :حالا شد ....................
روی انگشتای پاش پرید هوا .............زمین اومدنشو ندیدم هنوز ...
.
.
دارم برای آهو و دریا یه جعبه ی جواهر درست می کنم
کمکم می کنی ؟