............................

 

کثیرُ  حیاه  المرءِ  مثلُ   قَلیلها

یزولُ و باقی عَیشهِ مِثلُ ذاهب*

                           عمر بسیار آدمی همانند عمر اندک اوست که سرانجام زوال یابد

                                   و باقی زندگی اش همچون (عمر) رفته است

                جلال الدین رومی در بیان این مضمون چه خوش سروده و چه تمثیل زیبایی آورده :

 زین دیگ جهان یک دو سه کفلیز چو خوردی

 باقی همه دیگ آن مزه دارد که چشیدی

 


*شعر از دیوان متنبی  - شاعر عرب

یا لطیف و یا خبیر .....

 

                        حضور وجودی حق تعالی در دل تمام ذرّات :

                        الا یَعلم ُ مَن خَلَقَ و هو اللّطیف الخبیر؛

                           ( آیا بدانچه آفریده ست ، آگاه نیست؛

                             در حالی که او لطیف و آگاه است ) ..(ملک : 6)

                              و لطیف :

                 « النافذ فی بواطن الاشیاء المطّلع علی جزئیاتِ وجودها و آثارها»           

                                اقرب الیه من حبل الورید

 

آن شراب حق ختامش مشک ناب...

 

 

یدرک و لا یوصف:

پادشاهی بود و کنیزکی .....*

بود شاهی در زمانی پیش ازین         ملک دنیا بودش و هم ملک دین

 اتفاقا شاه روزی شد سوار                   با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه                  شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفس چون می‌طپید            داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد                 آن کنیزک از قضا بیمار شد.....

امّا  مراد کجاست ؟

 

آن یکی خر داشت ، پالانش نبود          یافت پالان  گرگ خر را  در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست         آب را چون یافت خود کوزه شکست

شاه اطبّا را از همه طرف به سوی خود فراخواند:

بقای جان من و این کنیزک در دست شماست ؛

نه جانِ جانم هم اوست .آنکه برای  جانم، عزیزم ، دوایی فرستد ، بخشش گنجینه ، اندازه ندارد ..

ذوق اطبا به در و دیوار قصر کوبید : هریک از ما مسیح عالمیم!

امّا غافل از این که حدوث هر امری معلّق به  مشیّت اوست

هیچ دارویی دوا نشد ،

 

از قضا سرکنگبین  صفرا فزود

روغن بادام خشکی   می‌نمود

از هلیله قبض شد  اطلاق رفت

آب آتش را مدد شد همچو نفت...

شاه از شدت اضطراب به سوی مسجد رفت

سجده گاه از اشک چشمش پر از آب شد:

 

چون برآورد از میان جان خروش  

 اندر آمد بحر بخشایش به جوش

در میان گریه خوابش خوابش خوابش خوابش در ربود

دید در خواب او، که   پیری رُو نمود ،    پیری رُو نمود

گفت ای شه ای شه مژده ! حاجاتت حاجاتت رواست

گر  غریبی  آیدت ،  گر  غریبی  آیدت   فردا   ز ماست

چون که آید او حکیم حاذق است ، حکیم حاذق است

صادقش دان ، صادقش دان ، کو امین و صادق است

در علاجش سِحر مطلق سحر مطلق را ببین

در مزاجش ، در مزاجش  قدرت  حق  راببین

 

...فردای آن شب ، شاه منتظر بود تا آنچه را در نهان دیده در عیان ببیند

دید  شخصی فاضلی پُر مایه یی /  آفتابی   در  میان   سایه یی

می رسید از دور مانند هلال / نیست بود و هست ، بر شکل خیال

نیست وش باشد خیال اندر روان /    تو جهانی بر خیالی بین روان

 

قوّه ی خیال گویی که در روح آدمی وجود دارد ، زیرا ظاهراً دیده نشود لیکن تو ببین که جهان آدمیان

با همه ی پهناوری بر محور خیال می گردد یعنی

قوّه خیال بر کلّ آدمیان حاکمیت دارد ودر همگان تصرّف  می کند

زیرا محرّک آنان همانا امیدها و بیم های مخیل است

 

شه به جای حاجبان فا پیش رفت / پیش آن مهمان غیب خویش رفت

گفت ای  هدیه  حق  و دفع  حرج /    معنی  الصّبر  و  مفتاح   الفرج

ترجمانی هر چه ما را در دل است / دست گیری هر که پایش در گِل است

مرحبا  یا  مجتبی  یا  مرتضی  /  ا ن  تغب  جاء  القضا  ضاق  الفضا

انت  مولی  القوم  من  لا یشتهی  /  قد ردی  کلّا  لئن  لم ینته

چون گذشت آن مجلس و خوان کَرَم / دست او بگرفت و بُرد اندر حَرَم

 

... طبیب طبق عادت اطبّا رنگ رو و نبض بیمار را دید :

گفت : هر دارو که ایشان کرده اند / آن عمارت نیست ، ویران کرده اند

بی خبر بودند از حال درون /  استعیذالله ممّا یفترون

دید رنج و کشف شد بر وی نهفت .......

 

طبیب رنج کنیزک را دریافت و به علّت آن پی برد ولی آن راز را پنهان داشت و از آن چیزی به شاه نگفت

- اولیا الله اسرار باطن کسی را بی اذن حق بر کسی فاش نکنند و حتّی پیش خودشان تکرار نکنند –

 

رنجش از سودا و از صفرا نبود        بوی هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کو زار دل است         تن ، خوش است و او گرفتار دل است

عاشقی پیداست از زاریّ دل            نیست بیماری چو بیماریّ دل

گرچه تفسیر زبان روشن گر است       لیک عشق بی زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن می شتافت      چون به عشق آمد ، قلم بر خود شکافت

طبیب به شاه گفت : خانه از غیر بپرداز .هیچ کس حتّی در سرسرا نباشد

خانه خالی ماند  و یک  دیّار  نی  /  جز  طبیب  و  جز  همان  بیمار  نی

نرم نرمک گفت : شهر تو کجاست ؟ / که علاج اهل هر شهری جداست

واندر آن شهر  از  قرابت  کیستت ؟ /  خویشی و پیوستگی با کیستت ؟

دست  بر  نبضش  نهاد  و یَک به یَک   /   باز  می پرسید  از  جور فلک

چون کسی  را  خار  در پایش  جهد /   پای  خود  را  بر  سر  زانو  نهد

وز سر سوزن  همی  جوید سَرَش /   ور  نیابد ،  می کند  با لب تَرَش 

خار در پا شد  چنین دشوار یاب  /   خار ، در دل چون بود ، واده  جواب..

 

آن کنیزک آشکارا از ماجرای زندگیش صحبت می کرد ،

آن حکیم الهی ضمن گوش دادن ، احوال نبض را مواظب بود ..

حکیم یک به یک می پرسید و کنیزک بی هیچ تغییر پاسخ می داد :

 

شهر شهر و خانه خانه قصه کرد/   نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بُد بی گزند    /      تا بپرسید از سمرقند ِچو قند .....


 

*یکی از داستان های بسیار زیبای مثنوی مولوی- دفتر اول*