گفت : دیشب یه خوابی دیدم!

دلم ریخت

اصولا ....اصلا دلم نمی خواد نه از خواب دیدن بگم

نه بشنوم!

گفتم : چه هوایی ! نه سرماش به تن درخت

نه به گرماش به دست بید !!

گفت : دیدم ، موهام بلند شده بلنــــــــــد

اوّل آشفته بودن بعد مرتبشون کردم یه چند تا ....

حرفشو قطع کردم گفتم : دیروز پرنده های آسمون دریا، دورِ مردمک چشای « آهو » می گشتن،

چرا تو ساکت بودی؟!

برگشت با غیظ و غضب گفت:

آسمون ریسمون دلِ منو می بافی؟ بذار بگم .... کجا بودم؟

موهای بلندمو دسته کردم چند تا ا ز گلپرای شَعربند دریا را هم بهشون زدم... تو هم بودی...

بعد گفت و گفت و گفت ......

.

می دونی!من نصفِ خوابشو هم گوش ندادم!

همینقدر می دونستم که موهای بلند آرزوهای بلندشه

می دونستم آدمای موبلندِ خوابا خیییییلی زیادن خیییلی

 

[سلطان محمود غزنوی، جواهری بس گرانبها در دست گرفت –برای تمیز همراهان از مُرائیان ! - ]

[وزیر را گفت: این سنگ را بشکن !!]

وزیر گفت:« این گوهر را چگونه بشکنم ؟»

شاه گفت :« راست می گویی. چون شکنی ؟» بوسه ای بر چشمش داد .

مبلغی دلداری ها کرد!

شاه محمود ،گوهر را داد به حاجب .ــ وحاجب ، مقلّد وزیر است،

ـ خاصّه که تحسین شاه بیند در حقّ وزیر.ــ ـ

[ شاه ] می گوید حاجب را: « این گوهر نیکو هست ؟ »

گفت: چه جای نیکو ؟ [بس بیشتر !! ]

« خوب هست؟»

« صد هزارخوب ـ زیادت به تحسینِ شاه !

« اکنون بشکن ! »

« چگونه بشکنم ؟ ــ که وزیر می گوید : همه ی مُلکِ شاه رُبعِ گوهر نیرزد !! »

« اکنون، لایق خزینه هست؟ »

« ای وَالله ! لایق خزینه است. »

فرمود که « احسنت ! » خلعت و برآن خلعت ، خلعتی دیگر و جامگیش افزود.

این هم امتحان ، تا کسی اگر هست ، پیدا شود .

گوهر دست به دست می آید تا به ایاز. [ شاه در دل می گوید: « ایاز من!» ] وبر او می

لرزدو می گوید: مبادا که اَیاز هم مثل دیگران بگوید ـ محبوب است ــ [ باز با خود می گوید ]

هر چه می خواهد بگوید .

گوهر رسید. پادشاه دست می کند تا گوهر را بگیرد ، از بیم که نباید که اَیاز همین بگوید .

ایاز نظر کرد به شاه که « چرا می لرزی بر من ؟ ایاز آن باشد که بر وی بلرزند ؟ » اندرون او

پرورده ،دلِ او مکمّل ، حقیقت او مؤ دّب.

سلطان گفت ایاز را که « ای سلطان ،بگیر گوهر را !نه ــــ ای بنده ، بگیر ! »

در زیرِ آن بنده گفتن، هزار سلطان بیش بود. او را هزار بار خوشتر آید تا مخفی باشد ! اگرش

«سلطان » گوید، برنجد ــ که « برو ! مرا در مَن یزید انداختی . » گوهر را بگرفت.

گفت :« خوب هست؟ »

گفت :«خوب است» ــ بر آن هیچ زیادت نکرد.ــــ

« لطیف هست ؟ »

« لطیف هست ، والله . » ــ بر آن هیچ زیادت نکرد ـــــ

گفت : « بشکن !»

او[ایاز ] خود پیشین خواب دیده بود ! و دو سنگ با خود آورده و در آستین نهان کرده، بزد گوهر

را و خشخاش کرد.

غریو و آه برآمد از همه .

[ایاز ] گفت : « چه آه است ؟ چه غریو است ؟ »

گفت : « چنین گوهر ِقیمتی را بشکستی ؟ »

گفت: « امرِ پادشاه با قیمت تر است یا این گوهر ؟ »

سرها فرو کشیدند . این بار ، صد هزار آه از دل بر می آرند که « چه کردیم !! »

شاه سرهنگان جلّاد را فرمود که « از کنار بگیر تا کنار ، این احمقان را پاک کنید ! »

 

 

از مقالات شمس تبریزی ـــــ با اندکی تصرّف

جايی ميان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود

يک فضای خالی
و حتی در بهترين لحظه‌ها
و عالی ترين زمان‌ها
می‌دانيم که هست
بيشتر از هميشه
می‌دانيم که هست
جايی ميان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود

و ما
در همان فضا
انتظار می‌کشيم
انتظار می کشيم

.

▪️چارلز بوكوفسکی

نشسته اند ملخ هاي شك به برگ يقينم

ببين چه زرد مرا مي جوند- سبز ترينم

.

ببين چگونه مرا ابر كرد – خاطره هايي

كه در يكايك ِشان مي شد آفتاب ببينم

.

شكستني شده ام اعتراف مي كنم اما

ز جنس شيشه ي عمرِ توام مزن به زمينم

.

براي پر زدن از تو خوشا مرام ِ عقابان

كبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم؟!

 .

نمي رسند به هم دستِ اشتياقِ تو و من

كه تو هميشه هماني كه من هميشه همينم

.

.

محمدعلی بهمنی

دیگران را عید اگر فرداست

ما را این دَمَست...

روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست...

..........

سعدی

 

خیــز ، کلاه کـژ بِنه وز همــه دام ها بِـجَه

بر رُخِ روح بوسه ده، زلف نشاط شانه کن

.

.

مولوی

-----یا‌قاضیَ‌الحاجاتِ‌-----

 

دل‌ِ ویران‌ِمرا

داد‌ دِه‌ ای‌قاضی‌عشق

که‌خَراج

ازده‌ ویران‌ِ دلم‌ بِستَده‌ای....

********

مولوی

 

گفتم :«علی مدد»، قلمم ذوالفقار شد

      مضمون اســیر لشکر زلف نگار شـــــــد

حرف از نجف که شد،دل ِ پیمانه ام گرفت

آهی کشید و... قافیه دیدم «خمار» شــد

من پای ِ آن « یَمُت یَرنی » رگ گذاشتم

............تیغت کجاست!؟ وقت قرارومدار شد

 .........

وحید قاسمی

 

زِ‌رَهم‌میفکن‌

ای‌شیخ‌!

به‌دانه‌های‌تسبیح!!......

...........

حافظ

امروز از سرِ صبح به جای تکلیفِ کهنه ی دل آزار  ِ جان فرسااا   :

 راه و بیراه  ..........

و حالا:

ترجیع «سی» از ترجیعات مولوی، دیوان شمس: 

_ « بند »ِ_بعدی این ترجیع  هم فوق العاده ست ....

 

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی

عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی

                                         عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو

                               دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟

عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو

عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی

                                          عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها

                                           امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی

ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی

ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی

                               زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه

                                    زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی

زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان

همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی

                                                    به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد

                                          چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی

یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان

ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی

                     دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید

                        که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی

مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را

گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی...

 

..............

بعد از «دعای مجیر  » محسن نامجو

حالا  « امیر بی گزند » از آلبوم « امیر بی گزند» محسن چاووشی