گذر........
برای رسیدن به کرامت چشم پوشیدن از گذر عشق محال است
که نه ، تشبیه به گذر، نه
که مشبهٌ به عشق هواست و وجه شَبَه
ضرورت
و لا شک ،..........
ضرورتی برای زنده ماندن.............
...............
« مجنون مگر در این سوزش بود گفتند : لیلی آمد.
گفت من خود لیلی ام و سر به گریبان فراغت فرو بُرد،
لیلی گفت : سر بردار که منم محبوب تو ، منم مطلوب تو، آخر بنگر که از که می مانی باز .
مجنون گفت :
« الیک عنّی فأنّ حبّک قد شغلنی عنک » .
یعنی دور باش از من که دوستی تو مرا از تو فارغ گردانید
شدّت محبت لیلی در دل مجنون چنان سوزی به پا کرده بود و او چنان در این آتش سوخته بود
که دیگر از خودی خود بی خود شده و خود را نمی دید ،
و چنان در محبوب محو گشته بود که اعتقاد داشت محبوب یعنی لیلی خود اوست .
معشوق با عاشق گفت :
بیا تو من گرد ، که اگر من تو گردم آنگاه معشوق درباید و در عاشق بیفزایدو نیاز
و در بایست زیادت شود
و چون تو من گردی در معشوق افزاید،
همه معشوق بود عاشق نی ، همه ناز بود نیاز نی ، همه یافت بود در بایست نی ،
همه توانگری بود درویشی نی ،
همه چاره بود بیچارگی نی . ........