بوی ماه مهر ...
یادم میاد اون سالهـــــــــــــــــــــــــــا دبیرستان که می رفتیم
یه مدیر داشتیم که زنگای تفریح میایستاد وسط حیاط مدرسه ، دستاشو رو هم می گذاشت
و بدون کوچکترین حرکتی _ مثال تکّه سنگ چشم دار !!_ فقط چشماشو می گردوند
وقتی می خواستم از جلوش رد بشم که به کلاس برسم
از ترس ،بی اختیار ، لنگ می زدم ....
وقتی معلم شدم همون سال فرستادنم مدرسه ای که معلم ادبیاتمون هم تدریس می کرد
یه روز که برای استراحت رفتم دفتر مدرسه او بود و تنها صندلی خالی هم درست
کنار صندلی او
یادم میاد هر چی سعی کردم نتونستم از ترس و ابهت و احترامی که از او در ذهن داشتم
کنار ش بنشینم ، برگشتم و تا آخر زنگ تفریح تو سالن مدرسه ایستادم .
.
.
امروز حسب الامر یکی از مدیران رفتیم مدرسه ........مثل همیشه آخرین نفری که رسید من بودم
پس کنار درِ ورودی دفتر نشستم .
خانمای کلاس چهار سال گذشته و نزدیک به دانشجویی امروز برای گرفتن گواهی کنار ِ در ،
منتظر پایان جلسه بودند
نگاشون می کردم . کلی سرگرمی بود فکر می کردی داری ویترین لوازم آرایش فروشی
یا مغازه های رنگارنگ روسری فروشیو دوره می کنی ..
راستش تا حالا به هیچ شور ا یا جلسه ای گوش ندادم !
انقدر عشوه و کرشمه جلوی در ریخته بود که بالا بردن ابروهای نخ نمایشان و رنگین کمان صورتشان
مکملّی نمی خواست
پشت غمزه هاشون خون جگر من بود و تدریس عروض و قافیه، با هزار و یک مشکلی که داشتم
پشت سرم تیر کشید از غوغایی که نفس از درون راه انداخته بود :
شکر در آب پنهان کردی ؟
عجب تربیت کردی!
شروع نشده ، خستگی خیمه زده بود .....
سعی کردم ذهنم را رها کنم به دلخوشی کلاسایی که برای گرفتنشون از اول
تابستون!! مسیر اداره را صاف کرده بودم !
به این که امسال از چهارم خبری نیست پس با نیم خندی کذایی به خودم دلدار ی دادم !
--- سارا
-- سارا
ـــــــــ مدیر بود ــــــــــــــــــ
برنامه راه نداد نتونستیم برات کاری کنیم !!
پس امسال هم عروض قافیه ، نظم و نثر چهارم ، سهم تو !![]()
- 