گفت : دیشب یه خوابی دیدم!
دلم ریخت
اصولا ....اصلا دلم نمی خواد نه از خواب دیدن بگم
نه بشنوم!
گفتم : چه هوایی ! نه سرماش به تن درخت
نه به گرماش به دست بید !!
گفت : دیدم ، موهام بلند شده بلنــــــــــد
اوّل آشفته بودن بعد مرتبشون کردم یه چند تا ....
حرفشو قطع کردم گفتم : دیروز پرنده های آسمون دریا، دورِ مردمک چشای « آهو » می گشتن،
چرا تو ساکت بودی؟!
برگشت با غیظ و غضب گفت:
آسمون ریسمون دلِ منو می بافی؟ بذار بگم .... کجا بودم؟
موهای بلندمو دسته کردم چند تا ا ز گلپرای شَعربند دریا را هم بهشون زدم... تو هم بودی...
بعد گفت و گفت و گفت ......
.
می دونی!من نصفِ خوابشو هم گوش ندادم!
همینقدر می دونستم که موهای بلند آرزوهای بلندشه
می دونستم آدمای موبلندِ خوابا خیییییلی زیادن خیییلی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 0:5 توسط ...
|