می گویند در احوال قبض و سکوت بود که وقتی صحبت یک تن از علمای بسطام
پیش وی در میان آمد ، پرسید که وی درچه بابی سخن می راند؟
گفتند در باب زهد ورزیدن نسبت به دنیا .
بایزید گفت : دنیا را چه قدری هست که بیرزد در باب زهد ورزیدن نسبت به آن ، سخن راند ...
زندگی روحانی شیخ بین حال قبض و حال سُکر تقسیم می شد .
البته شیخ در معرفت صوفیانه ی خود بر سُکر بیشتر تکیه داشت .
این نیز که نام او با شطحیات پیوسته است اهمیت سُکر را بیشتر می نماید .
در کلام بایزید شطحیات صوفیانه رنگ بسیار تند یافت
چنانکه حتی شبلی و حلاج سخنانشان تندتر و بی پرواتر از او نبود.
تمام شطحیات او بیان کشش و کوشش روحانی اوست جهت نیل به حق با داستان تجارب عرفانی او .
بنای کار بایزید بیشتر بر مراقبت نفس بود
توجه چندانی به ارشاد خلق و ردّ و قبول آنها نداشت .
بایزید بر خلاف مشایخ دیگر به خدمت ، ارشاد و تعلیم چندان اهمیت نمی داد
آنچه برای وی اهمیت داشت نیل به فنا بود و توحید .
می گوید از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست
و می گوید از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو، من
اقوال از او بسیار است ...به مثل :
گفت : روزی نشسته بودم بر خاطرم بگذشت که :
« من امروز پیر وقتم و بزرگ عصرم »
چون این اندیشه کردم دانستم که غلطی عظیم افتاد .
برخاستم و به طریق خراسان شدم و در منزلی مقام کردم و سوگند یاد کردم که :
« از اینجا بر نخیزم تا حق تعالی کسی به من فرستد که مرا به من باز نماید »
سه شبانه روز آنجا بماندم روز چهارم مردی اعور را دیدم بر راحله می آمد .
چون در نگریستم اثر آگاهی در وی دیدم به اشتر اشاره کردم :
توقف کن ! در ساعت دو پای اشتر – به خشک – بر زمین فرو رفت و بایستاد .
آن اعور به من باز نگریست گفت :
بدان می آوری که چشم ِ فرا کرده باز کنم ، و درِ بسته باز گشایم ،
و بسطام و اهل بسطام را با بایزید به هم ، غرقه کنم
گفتتم از کجا می آیی ؟
گفت : از آن وقت باز که تو آن عهد بسته ای سه هزار فرسنگ بیامدم
آنگاه گفت : زنهار ای بایزید !دل نگاه دار !
و روی از من بگردانید و برفت .
و نیز بگفت:.......
شبی دل خویش می طلبیدم و نیافتم . سحرگاه ندایی شنیدم که :
ای بایزید !به جز از ما چیزی دیگر می طلبی تو را با دل چه کار ؟
و از شطحیات اوست که:
یک روز سخن حقیقت می گفت و لب خویش می مزید و می گفت:
هم شرابخواره ام هم شراب و هم ساقی