بهار ...

 

گل دفتراسرار خداوند گشوده است

صحراورق تازی ای از پند گشوده است

شور سحر حشر اگر باورتان نیست

گل مصحف صد برگ به سوگند گشوده است

تقریر ادیبانه برهان معاد است

فصلی که نسیم از پی اسفند گشوده است

بر سجده احساس بنفشه است نشانی

سجاده سبزی که خداوند گشوده است

سرشار زشیرینی شیدایی خویش است

این غنچه که لب را به شکر خند گشوده است

 

الحمد لله اولا و آخرا ...

 

به عشقت دل نهادم زین جهان آسوده گردیدم

گسستم رشته ی جان را ز تن آهسته آهسته

ز بس بستم خیال تو ، تو گشتم پای تا سر من

تو آمد خرده خرده ، رفت من آهسته   آهسته

 

 


 

امّا عشق ...

 درد را هر چند سخت ، گاهی ، گاه گاهی ، حتّی هم بندرت هم ... آرامی ست

امّا عشق ...

امّا عشق ....مُدام بی دواست مُدام .

آتش ِ زیر خاکستر ، مُدام ..

دشنه ای است که با بندی به نام« ابد» بر جگر بندِ آدمی بسته اند

و بلا انقطاع جگر را می درد

 

 

بایزید بسطامی...

 

 

می گویند در احوال قبض و سکوت بود که وقتی صحبت یک تن از علمای بسطام

پیش وی در میان آمد ، پرسید که وی درچه بابی سخن می راند؟

گفتند در باب زهد ورزیدن نسبت به دنیا .

بایزید گفت : دنیا را چه قدری هست که بیرزد در باب زهد ورزیدن نسبت به آن ، سخن راند ...

زندگی روحانی شیخ بین حال قبض و حال سُکر تقسیم می شد .

البته شیخ در معرفت صوفیانه ی خود بر سُکر بیشتر تکیه داشت .

این نیز که نام او با شطحیات پیوسته است اهمیت سُکر را بیشتر می نماید .

در کلام بایزید شطحیات صوفیانه رنگ بسیار تند یافت

چنانکه حتی شبلی و حلاج سخنانشان تندتر و بی پرواتر از او نبود.

تمام شطحیات او بیان کشش و کوشش روحانی اوست جهت نیل به حق با داستان تجارب عرفانی او .

 بنای کار بایزید بیشتر بر مراقبت نفس بود

 توجه چندانی به ارشاد خلق و ردّ و قبول آنها نداشت .

بایزید بر خلاف مشایخ دیگر به خدمت ، ارشاد و تعلیم چندان اهمیت نمی داد

 آنچه برای وی اهمیت داشت نیل به فنا بود و توحید .

می گوید از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست

و می گوید از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو، من

اقوال از او بسیار است ...به مثل :

گفت : روزی نشسته بودم بر خاطرم بگذشت که :

« من امروز پیر وقتم و بزرگ عصرم »

چون این اندیشه کردم دانستم که غلطی عظیم افتاد .

برخاستم و به طریق خراسان شدم و در منزلی مقام کردم و سوگند یاد کردم که :

« از اینجا بر نخیزم تا حق تعالی  کسی به من فرستد که مرا به من باز نماید »

سه شبانه روز آنجا بماندم روز چهارم مردی اعور را دیدم بر راحله می آمد .

چون در نگریستم اثر آگاهی در وی دیدم به اشتر اشاره کردم :

 توقف کن ! در ساعت دو پای اشتر – به خشک – بر زمین فرو رفت و بایستاد .

آن اعور به من باز نگریست گفت :

بدان می آوری که چشم ِ فرا کرده باز کنم ، و درِ بسته باز گشایم ،

و بسطام و اهل بسطام را با بایزید به هم ، غرقه کنم

گفتتم از کجا می آیی ؟

گفت : از آن وقت باز که تو آن عهد بسته ای سه هزار فرسنگ بیامدم

آنگاه گفت : زنهار ای بایزید !دل نگاه دار !

و روی از من بگردانید و برفت .

و نیز بگفت:.......

شبی دل خویش می طلبیدم و نیافتم . سحرگاه ندایی شنیدم که :

ای بایزید !به جز از ما چیزی دیگر می طلبی  تو را با دل چه کار ؟

 و از شطحیات اوست که:

 یک روز سخن حقیقت می گفت و لب خویش می مزید و می گفت:

 هم شرابخواره ام  هم شراب و هم ساقی

 

در آتش رو

 

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو

سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی

در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو

که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی

نمی‌دانی که خار ما بود شاهنشه گل‌ها

نمی‌دانی که کفر ما بود جان مسلمانی

سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی

خداوندا تو می‌دانی که صحرا از قفس خوشتر

ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی

کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامد

زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی

خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیده

که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی ....

رنگین کمان ..............

 

کاش می شد برای بغض و دلسردی ، یه ژاکت  بی رنگ بافت........

یه ژاکت با دو تا جیب ،

بعد با حوصله برای هر جیب یه دونه زیپ دوخت...!

 یه جیب پر بشه از حجم  دو تا چشم خشک که شب تا صبح روی دیوار نشستن تا ستاره ها را

   بشمرن .........

و اون یکی پر از دست نوشته های خیال ! 

بعد وقتی که تموم شد و حتی آستیناشو بافتی!!!

تن  باد  بپوشونی

و طرز بافت اونو به  دریا  بگی