..../...
تشنه ی خون زمین است فلک وین مه نو
کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی



در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک وین مه نو
کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی



با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
اگه نبود ایمان به بقای روح و زندگی بعد از مرگ وکوچ همه ی آدما به دنیای دیگه
تحمّل مصیبت غیر ممکن می شد .....
بودن و نبودن حرف اوّل آخر این دنیا ی عجیب غریبه ........
می دونی همه ی آدما همزادن با دلتنگی .....
دنیا ............بودن...........نبودن .......دلتنگی....دنیا ... بودن ....
ما چی هستیم تو این چرخه ؟ کجاییم ؟چه کار می کنیم ؟
چقدر می مونیم ؟
یادم میاد یه روز سر کلاس از مثنوی رسیدم به فکر و بعد ذکر ...
برای نقب زدن به اولین پیچ ریاضت .....
جوانی بلند شد و با حیای خاصی گفت :
خانم مگه برای این چیزا هم وقت میشه ؟
همین که آدم دل ببنده و بعد تو عزای دل کندن دست و پا بزنه غروب رسیده
..................
راست می گفت..........
.................
اون دور دورا یه عده دارن زیارت امین الله می خونن
هیچکدومشونو نمی شناسم ..................
صداشون......آرومه .....مثل وقتایی که بارون نرم و پشتِ هم می باره ...................
الّلهمَّ فاجعَل نَفسی مطمئِنه بِقَدَرِکَ راضیهً بقضائک.........
مُولعهً بِذِ کرِکَ وَ دُعائِک ..........
صابرهً علی نزولِ بلائک..............
مشغولهً عَن الدّنیا بِحَمدِکَ وَ ثَنائک....................
...........
حالا.....
مدتیه که نبودن بابا همه جا هست ...........
اون قلب بی نظیر ...........
اون نگاهی که می تونستی داستان واقعی یه اَبَر مرد را دوره کنی
اون دستای پر از نور ...
......
....
.
.
اللهم
تَجْعَلَنِی
فِی جَمِیعِ الْأَحْوَالِ
مُتَوَاضِعاً
......یا مرتضی علی..............................
....
ای مرهم دل ریشان
ای خصم بد اندیشان
ای رهبر درویشان
ای تاج سر ایشان..................
چند تا کوچه ی کاهگلی ردیف بود ،
همه آب و جارو کرده – تمیز – انگاری عطر تن صد تا مادربزرگ کدبانو از اون جا گذشته !
دیوارا پر از لامپای روشن بود .چندتا شاخه ی شمعدونی هم بود ، .........
امّا نبود ..................
یه دفعه صدای اذون صبح از ته کوچه ی آخری ، رشته های فکر و دور زد ................
مِه اومد ، نمی دونم یهو از کجا ، ....
پرُ شد ، غلیظِ غلیظ....... صدای اذون گم شد ،
دو تا خانم ، برا رسیدن به مسجد تند می رفتن تند تند ...
تسبیحشونو دیدم دست باد .......
سجاده شون لب ِ رودخونه به زانو نشسته بود ....
....
:
.
اعوذ بالله .........
اسئله .....
اسئله ..............
مه بیشتر شد بیشتر بیشتر .....
سالها تو مه سرگردون موندن ........
موهاشون سیاه شد ،چادراشون سفیدِ سفید .........
....
کوچه ها گم شد .
اون دو تا زن ...
.
.
تو دلم رخت می شورن.......................
...
.
تار دل و پود آرزو - ریشه بزن ، دار ِ بغض به بلندی آسمون کشیده . .....
چرا عادت کردم همه چی را بشمرم ؟
شیشه های پنجره !
دیوارای روبرو !
خط کتابا !
قالی های فرش فروشی !!!
نقشه های قالی !! پلنگای تو نقشه ها !!
رنگ ! رنگ رنگ ......
خامه های رنگی تو سرم محفل بگیرن :
................
............
نمی دونم چرا هر وقت نوبت رنگ آبی می رسه تو آسمون حل میشه ؟
چرا باید سرِ کلاف مشکی از چشمای تو باشه ؟
برای نارنجی و زرد ، چرا هزار سال قد بکشم ؟ ...........
چرا نگاهم از نقشه ی آبی دریا و دل انگیزی دشتِ دور به پلنگ سفید می کشه؟
چرا...............؟
چرا............
ناخن بلند ـ سوهان کشیده با لاک بی رنگ....
گره های کور ............
کاش بافته ای نبود ......
کاش این فکر خسته تر ، پود نداشت...
.
.
.
.کاش همه چی کاغذی بود ...
......
الهی هل یرجعُ العبد الآبقَ الّا مولاه
خدایا آیا برگردد بنده ی گریخته جز به درگاه مولایش
الهی بقدرتک علیّ تُب علیّ
معبودا به توانایی که به من دادی توبه ام را بپذیر
الهی بحلمک عنّی اعف ُ عنّی
خدایا به بردباریت بگذر از مــــــــــــــن
بگذر از مــن..
بگذر......
و بعلمک بی اِرفق بی
و به آگاهی و دانشت از من ، مدارا کن به من
مدارا کن به من........
مدارا..........
یا مُجیبَ المُضطرّ...
یا کاشف الضّرّ...
یا عظیم البرّ ...
یا علیما ً بما فی السّرّ...
یا ارحم الراحمین...