گاهی وقتا مدلی را خوب که بافتم ، حتّی
تا دَم ِ آخر ،
با حوصله ، از بین میل ِ بافتنی میارم
بیرون بعد با حوصله تر !
شروع می کنم به کشیدنِ نخِ بافت ، تا آخر.... که هیچ بافتی باقی نمی مونه
...هیچِ هیچ ..
اگه می شد دل را از سینه بیرون آوُرد ،
گذاشت کفِ دست ،
بعد دست را تا جلوی چشم بالا
آوُرد ...
همون دلی که با تیزی دلتنگی ،
شرحه شرحه
_به جای آه
و ناله
فقط د و تا چشم داره و یه نگاه با یه سکوت مُدامِ مُدامـــــ
بعد با نخ های باقی مانده از بافت – کاش بغض
هم مثل من ، دو تا میلِ بافتنی داشت -
از
پاره های دل دونه گرفت
و دونه ها را دونه دونه به میل کشیــــــــــــــد
بعد دلِ به بندِ کفِ دست را بالا تر بُرد ...... بالاتر
بعد دو تا بال از جان میشد به اون داد و
بعد
می شد بسپاریش به عقاب
به عقابــــــــــــــــــــ
بعد دو تا دست را بیاری پایین
محکم بکوبی روی خاک
تا غرق خاکــــــــــ بشن از بیدلیـــــــــ