دنیا کوچکتر از آن است که گمشده‌ای را در آن یافته باشی 

هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود 

آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند 

چمدانشان را می‌بندند و ناپدید می‌شوند

یکی در مه 

یکی در غبار

یکی در باران 

یکی در باد 
و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف
 

آنچه بر جا می‌ماند 

رد پایی‌ست و خاطره‌ای که هر از گاه 

پس میزند مثل نسیم 

پرده‌های اتاقت را!

مقام خاموشی


معاذبن جبل گوید :

 با مردمان اندک گویید و با خدای سخن بسیار گویید

مگر دل شما خدای را بیند ...

خامشی بحر است و گفتن همچو جو

                     بحر می جوید تو را ، جو را مجو       

از اشارت های   دریا   سر متاب

                    ختم کن  والله  اعلم    بالصواب        

دیوار...

گاهی وقتا مدلی را خوب که بافتم ، حتّی تا دَم ِ آخر ،

با حوصله ، از بین میل ِ بافتنی میارم بیرون بعد با حوصله تر !

شروع می کنم به کشیدنِ نخِ بافت  ، تا آخر.... که هیچ بافتی باقی نمی مونه ...هیچِ هیچ ..

اگه می شد دل را از سینه بیرون آوُرد ، 

گذاشت کفِ دست ،

 بعد دست را تا جلوی چشم بالا

آوُرد ...

همون دلی که با تیزی دلتنگی ،

 شرحه شرحه _به جای آه و ناله

 فقط د و تا چشم داره و یه نگاه با یه سکوت مُدامِ مُدامـــــ

بعد با نخ های باقی مانده از بافت کاش بغض هم مثل من ، دو تا میلِ بافتنی داشت - 

از پاره های دل دونه گرفت

 و دونه ها را دونه دونه به میل کشیــــــــــــــد

بعد دلِ به بندِ کفِ دست  را بالا تر بُرد ...... بالاتر 

بعد دو تا بال از جان میشد به اون داد و بعد

  می شد بسپاریش به عقاب

به عقابــــــــــــــــــــ

بعد دو تا دست را بیاری پایین 

محکم بکوبی روی خاک 

تا غرق خاکــــــــــ بشن از بیدلیـــــــــ