نه با سکوت میشه حرف زد

نه با زبان قال ...

اونچه که باید کُنج دل بمونه ، قید تأکیدش همراهش هست؛ چی بگم !!

به اون کُنج نشسته ، انقدر با دل و مغزت ، جدل می کنه ...

که یا طپش قلب می گیری یا سر درد های مزمنِ کمر شکن .!!

ربطش به بقیه چیه ؟تویی و تو ...

باقی اونچه که می مونه ، چه فرقی می کنه که تو گوش بدی یا من

 یا اون یکی با سکوتش بگه یا زبونش یا چشم های زاری که پلکاش افتاده باشه !

آخه» اونِ نوعی» که سرشو برای  سردرد من دستمال نمی بنده!!

حرفا میشه لاطائلات، وقت گذرونیه ، زنگ تفریحِ برای اون جدال درونی!!

بذار هر کی ،  هر جور ، دلش کشید تعبیر کنه....

این سرِ نخ میرسه به عقرب هایی که تو جیب تو یا لابلای  کتابای من

 گُل یا پوچ بازی می کنن 

بعد هم که حکایت گذار و گذره......