می گفت از حکایت بود و نابود........

 

 

......................................

گِله کردم ،

که نباید......  

که نباید می گفتم که شرط مروت نیست.......

........................................

درویش  گفت :

 دل به دریا بسپار که در مرام ما نیست که از سرمستی بودش  مست شویم

 و با ،نابودش مکدّر و مضطرب.............

می گفت :

 به انگشتان دستت نگاه کن .

برابرند؟

پس چه توقّع نیکی و یکدلی ازهمه ی دیگران ؟!!

می گفت :

 این بغض های گاه و بیگاه به چه معنی ؟

  به تپش های قلبت سفر کن !!

درویش می گفت :

گاهی جسم خود را می بینم خالی خالی

 میان تهی

که روح در گوشه دو زانوی ادب بر زمین زده

                                         دست هایش تا منتهای  آسمان دنیا بلند شده...........

 و   روحم به پنجره ی فولادِخیالم

 که بین زمین و آسمان کشیده دخیل می بندد ............

درویش می گفت:

...........................................

...............................................................................          

 

هو...........

 

یکی از زیباترین مدایح در وصف مولا علی علیه السلام  ،

وصف و مدح مولوی در دفتر اوّل مثنوی ست

به این چند بیت او دل بسپارید:

..........چون تو بابی آن مدینه علم را 

                                  چون شعاعی آفتاب حلم را

........باز باش ای باب بر جویای باب

                               تا رسد از تو قُشور اندر لُباب

باز باش ای باب رحمت تا ابد

                              بارگاه « ما لَه کُفوا  اَحَد»........

 

پیامبر (ص) شهر دانش است و آفتابی ست که بر جهانیان می تابد

وعلی که در آن شهر است شعاعی آز آن آفتاب...

و دو بیت ادامه:

درخواستی ست از حجّت خدا و واسطه ی فیض الهی

 که علم و برکتش پیوسته به مردم برسد تا متعلبمان را تعلیم دهد

و نا پختگان را به کمال رساند

تا آنان به وسیله ی او پوست را بگذارند و مغز را دریابند

ای در رحمت پروردگاری که او را همتایی نیست ،

همیشه به روی مردم باز باش .....

و در ادامه از زبان مولا می سراید:

  

           بـخـل مـن لـلــّه، عـطـالـلــّه  بس

جـمـلـه لـلــّه هـم ، نِیَم من آن کس

     

السلام علیک ایتها الفاضله الزکیه....

 

یاسلامُ یا حیّ ....

السلامُ علیک یا رسول الله ، یا نبی الله ، یا سیّدالمرسلین

السلامُ علیک یا بنتَ امین الله ،یا بنتَ حبیب الله

یا سیده نساء العالمین

 یا زوجه َولیّ الله و خیرالخلقِ بعد رسول الله

یا امَّ الحَسن وَالحسین سیّدی شَباب اهل الجنه

یا قرّه العین رسول ،یا فاطمه الزهرا( س)

اللهمَّ صلِّ علی محمد و آل محمد

وَبلّغها منّا تحّیه وَسَلاما

 و برسان از ما تحیّت و درود

 واتِنا مِن لَدُنکَ فی حبّها فَضلا و احسانا

 و بده به ما از نزد خودت در دوستیش ،فضل و احسان

ورَحمه غُفرانا

و رحمت وآمرزش

انَّکَ ذو العفو الکَریم

 زیرا تو صاحب عفو کریمی

به رحمتک یا ارحم الراحمین....

 

لطف و رحمت باری تعالی ............

 

که نیست آنکه دل در امید او بندد و نا امید برگردد

که الله تعالی ارحم الر احمین است  و مهربان ..

 

نمرود وقتی گلستان شدن آتش بر ابراهیم را دید گفت: این با تو که کرد؟

گفت : خدای

نمرود گفت: نِعمَ الرّبُ ربُّکَ یا ابراهیم.

ابراهیم گفت: خدای من دیریست که مرا نیک خدایی بوده ست و بر من مهربان

نمرود گفت :کجاست خدای تو؟

ابراهیم گفت: فوق السّموات الُعلی  له الاخره و الاولی

نمرود گفت: پس اکنون که نشانیش دادی به حرب وی شوم!!!!

پس به واسطه ی چهار کرکس و به همراهی غلامی به آسمان رفت،

آنقدر که به خیال خود به خدا ی ابراهیم نزدیک شده !!!

پس « تیر بر کمان نهاد.

بکشید ،گفت :

ای خدای ابراهیم تیر را بگیر !!!!

غلغل از میان فرشتگان بر خاست :

خداوندا دستوری ده تا او را نگونسار به زمین فرو بریم.

خدای تعالی فرمود:

ای فریشتگان من ، صبر کنید که هنوز کِیل او پُر نگشته.

در اخبار آمده است که خدای تعالی در آن وقت فریشتگان را گفت:

آن مسکین به اومیدی آمده است،

هر چند که بد بنده ای ست ،

او را نومید نکنیم

 که از کَرَم ما نسزد که هیچ اومیدواری را نومید باز گردانیم

آن تیر او را فرا گیرید،

به دریا برید و به خون ماهی بیالایید

 و به سوی او فرو اوگنید تا پندارد که کاری کرد و به مراد رسید!

فریشته ای آن تیر را به دریای محیط برد و به خون ماهی بیالود .

ماهیان دریا به فریاد آمدند که :

بار خدایا ما چه جُرم کردیم که ما را برای آن ملعون عذاب کردی؟

جواب آمد که لاجرم

کُشتن از شما برداشتیم................

از آنجاست که ماهی را نکشند...

آنگاه آن تیر خون آلود بیاوردند به سوی نمرود اوگندند - نمرود بدید پنداشت که

کاری کرد » بازگشت............

منبع: تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری (سور آبادی)