می گفت از حکایت بود و نابود........
......................................
گِله کردم ،
که نباید......
که نباید می گفتم که شرط مروت نیست.......
........................................
درویش گفت :
دل به دریا بسپار که در مرام ما نیست که از سرمستی بودش مست شویم
و با ،نابودش مکدّر و مضطرب.............
می گفت :
به انگشتان دستت نگاه کن .
برابرند؟
پس چه توقّع نیکی و یکدلی ازهمه ی دیگران ؟!!
می گفت :
این بغض های گاه و بیگاه به چه معنی ؟
به تپش های قلبت سفر کن !!
درویش می گفت :
گاهی جسم خود را می بینم خالی خالی
میان تهی
که روح در گوشه دو زانوی ادب بر زمین زده
دست هایش تا منتهای آسمان دنیا بلند شده...........
و روحم به پنجره ی فولادِخیالم
که بین زمین و آسمان کشیده دخیل می بندد ............
درویش می گفت:
...........................................
...............................................................................


