[سلطان محمود غزنوی، جواهری بس گرانبها در دست گرفت –برای تمیز همراهان از مُرائیان ! - ]

[وزیر را گفت: این سنگ را بشکن !!]

وزیر گفت:« این گوهر را چگونه بشکنم ؟»

شاه گفت :« راست می گویی. چون شکنی ؟» بوسه ای بر چشمش داد .

مبلغی دلداری ها کرد!

شاه محمود ،گوهر را داد به حاجب .ــ وحاجب ، مقلّد وزیر است،

ـ خاصّه که تحسین شاه بیند در حقّ وزیر.ــ ـ

[ شاه ] می گوید حاجب را: « این گوهر نیکو هست ؟ »

گفت: چه جای نیکو ؟ [بس بیشتر !! ]

« خوب هست؟»

« صد هزارخوب ـ زیادت به تحسینِ شاه !

« اکنون بشکن ! »

« چگونه بشکنم ؟ ــ که وزیر می گوید : همه ی مُلکِ شاه رُبعِ گوهر نیرزد !! »

« اکنون، لایق خزینه هست؟ »

« ای وَالله ! لایق خزینه است. »

فرمود که « احسنت ! » خلعت و برآن خلعت ، خلعتی دیگر و جامگیش افزود.

این هم امتحان ، تا کسی اگر هست ، پیدا شود .

گوهر دست به دست می آید تا به ایاز. [ شاه در دل می گوید: « ایاز من!» ] وبر او می

لرزدو می گوید: مبادا که اَیاز هم مثل دیگران بگوید ـ محبوب است ــ [ باز با خود می گوید ]

هر چه می خواهد بگوید .

گوهر رسید. پادشاه دست می کند تا گوهر را بگیرد ، از بیم که نباید که اَیاز همین بگوید .

ایاز نظر کرد به شاه که « چرا می لرزی بر من ؟ ایاز آن باشد که بر وی بلرزند ؟ » اندرون او

پرورده ،دلِ او مکمّل ، حقیقت او مؤ دّب.

سلطان گفت ایاز را که « ای سلطان ،بگیر گوهر را !نه ــــ ای بنده ، بگیر ! »

در زیرِ آن بنده گفتن، هزار سلطان بیش بود. او را هزار بار خوشتر آید تا مخفی باشد ! اگرش

«سلطان » گوید، برنجد ــ که « برو ! مرا در مَن یزید انداختی . » گوهر را بگرفت.

گفت :« خوب هست؟ »

گفت :«خوب است» ــ بر آن هیچ زیادت نکرد.ــــ

« لطیف هست ؟ »

« لطیف هست ، والله . » ــ بر آن هیچ زیادت نکرد ـــــ

گفت : « بشکن !»

او[ایاز ] خود پیشین خواب دیده بود ! و دو سنگ با خود آورده و در آستین نهان کرده، بزد گوهر

را و خشخاش کرد.

غریو و آه برآمد از همه .

[ایاز ] گفت : « چه آه است ؟ چه غریو است ؟ »

گفت : « چنین گوهر ِقیمتی را بشکستی ؟ »

گفت: « امرِ پادشاه با قیمت تر است یا این گوهر ؟ »

سرها فرو کشیدند . این بار ، صد هزار آه از دل بر می آرند که « چه کردیم !! »

شاه سرهنگان جلّاد را فرمود که « از کنار بگیر تا کنار ، این احمقان را پاک کنید ! »

از مقالات شمس تبریزی ـــــ با اندکی تصرّف