جواهرات نابی از سوانح العشّاق غزّالی برگزیده ام ، لختی ذهنتان را با آن بیارایید.
گاه روح، عشق را چون زمین بُود تا شجره العشق ازو بروید.
گاه عشق آسمان بُود و روح زمین،تا[ وقت چه اقتضا کند که چه بارد. ]
گاه عشق دانه ای بُودو روح زمین ،تا خود چه روید.
گاه آفتاب بُود در سماء روح تا چون تابد.
گاه شهاب بُود در هوای روح تا چه سوزد.
گاه زین بُود بر مَرکب روح تا که بر نشیند.
گاه لجام بُود بر سر سرکشی روح تا خود به کدام جانب گرداند.
گاه سلاسل قهر کرشمه ی معشوق بُود در بند روح.
گاه زهر ناب بُود در قهر وقت روح تا خود که را گزاید.
گفتم که زمن نهان مکن چهره ی خویش
تا بر دارم ز حسن تو بهره ی خویش
گفتا که بترس بر دل و زَهره ی خویش
کین فتنه ی عشق برکشد دهره ی خویش
این همه نمایش وقت بود در تابش علم که حدّ او ساحل است،
او را به لجّه ی کار راه نیست
که جلالت او از حدّ و صفت و بیان و ادراک علم دورست،
چنان که شاعر گفت:
عشق پوشیدست و هرگز کس ندیدستش عیان
لاف های بیهده تا کی زنند این عاشقان
هر کس از پندار خود در عشق لافی می زند
عشق از پندار خالی،وز چنین و از چنان
هستی ذرّه در هوا محسوس است و نایافتش معلوم،
امّا هر دو به تابش آفتاب گروست، چنانک گفت:
خورشید تویی و ذرّه ماییم
بی روی تو روی کی نماییم
نهایت علم،ساحل عشق است،
اگربرساحل بود ،از حدیثی نصیب او بُود،
و اگر قدم پیش نهد ،غرق شود.
آنگه کی تواند که خبر دهد و غرقه شده را کی علم بُود؟
حسن تو فزون است ز بینایی من
راز تو برون است ز دانایی من
در عشق تو انتهاست تنهایی من
در وصف تو عجزست توانایی من...