یاد........

 

«یا ایها الذین آمنوا اذکروالله ذِکرا کثیرا »

 مفهوم این آیت از روی اشارت ، دعوت خلق است بر محبت حق ،

زیرا که مصطفی علیه الصلوه والسلام فرموده :

« مَن احبَّ شیئا اکثر ذِکرهُ »

هر که چیزی دوست دارد ذکر آن بسیار کند.

نشان دوستی ذکر فراوان است ،

دوستی نگذارد که زبان از ذکر بیاساید یا دل از ذکر خالی ماند.........

 

جواهرات کلام ...

 

جواهرات نابی از سوانح العشّاق غزّالی برگزیده ام  ، لختی ذهنتان را با آن بیارایید.

گاه روح، عشق را چون زمین بُود تا شجره العشق ازو بروید.

گاه عشق آسمان بُود و روح زمین،تا[ وقت چه اقتضا کند که چه بارد. ]

گاه عشق دانه ای بُودو روح زمین ،تا خود چه روید.

گاه آفتاب بُود در سماء روح تا چون تابد.

گاه شهاب بُود در هوای روح تا چه سوزد.

گاه زین بُود بر مَرکب روح تا که بر نشیند.

گاه لجام بُود بر سر سرکشی روح تا خود به کدام جانب گرداند.

گاه سلاسل قهر کرشمه ی معشوق بُود در بند روح.

گاه زهر ناب بُود در قهر وقت روح تا خود که را گزاید.

 

گفتم که زمن نهان مکن چهره ی خویش

تا بر دارم ز حسن تو بهره ی خویش

گفتا که بترس بر دل و زَهره ی خویش

کین فتنه ی عشق برکشد دهره ی خویش

 

این همه نمایش وقت بود در تابش علم که حدّ او ساحل است،

او را به لجّه ی کار راه نیست

که جلالت او از حدّ و صفت و بیان و ادراک علم دورست،

 چنان که شاعر گفت:

 

عشق پوشیدست و هرگز کس ندیدستش عیان

لاف های بیهده تا کی زنند این عاشقان

هر کس از پندار خود در عشق لافی می زند

عشق از پندار خالی،وز چنین و از چنان

 

هستی ذرّه در هوا محسوس است و نایافتش معلوم،

امّا هر دو به تابش آفتاب گروست، چنانک گفت:

 

خورشید تویی و ذرّه ماییم

بی روی تو روی کی نماییم

 

نهایت علم،ساحل عشق است،

اگربرساحل بود ،از حدیثی نصیب او بُود،

 و اگر قدم پیش نهد ،غرق شود.

آنگه کی تواند که خبر دهد و غرقه شده را کی علم بُود؟

 

حسن تو فزون است ز بینایی من

راز تو برون است ز دانایی من

در عشق تو انتهاست تنهایی من

در وصف تو عجزست توانایی من...

 

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم....

 

اوّل: جمع خانما بعد از دو ساعت تدریس :

باید گوش بدی ، باید لبخند بزنی و البته در جواب سوالاشون نظرت رو بگی ،

 بگی که انگشترشون زیباست

و کفششون فوق العاده ،

فلان لباسشون بی نظیر!!!!

انتخاب رنگ موشون بی بدیل!!!

و گیج بشی و خسته تر از وقتی وارد دفتر مدرسه شدی

و بعد دوباره بری سر کلاس.....و دو ساعت بعد و دو ساعت بعدتر...

و وقتی داری به خونه بر می گردی بغض کنی از اینهمه دلبستگی

از اینهمه مَکر دنیای مکّار!

دوم : دل مشغولی ها که فراموش کنی هر چه که دیدی و شنیدی!!

تاریخ ادیان ، عرفان ، فِرَق ،تصوف و دوره های تصوّف

یکسربری سراغ رابعه ی عدویه، سر سلسله ی مَرام عشق در تصوّف

و باز هم و باز هم دوره کنی که ظهور رابعه و تعالیم او نقطه ی انعطاف تصوف بود

 که تدریجا از زهد خشک مبتنی بر خوف و خشیت

 به معرفت دردآلود مبتنی بر عشق و محبت گرایید

 زندگی او همگی سادگی بود و درویشی !

وبعداز هرچه جار و جنجال کار و زندگی چشم بر هم بگذاری و به دل بشنوی ،ترنّم نوای رابعه:

الهی ما را از دنیا هر چه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده

 و هر چه از آخرت قسمت کرده ای به دوستان خود ده

 که مرا تو بسی

و زندگی کنی در این کلام او که وقتی سفیان ثوری در حضورش گفت:

 خدایا از من خشنود باش. گفت: شرم نداری که رضای کسی جویی که تو از او راضی نه ای

و هزار بار فکر کنی به این  که گفت :

آن باید خواست که او خواهد ، تا بنده ی به حقیقتِ او باشی

ودلت بلرزدو ترس وجودت را پر کند ازخدای منتقم قهّارواز ماجرای توبه:

گفتند کسی گناه بسیار دارد ، اگر توبه کند در گذارد ،

گفت : چگونه توبه کند مگر خدایش توبه دهد

و در گذارد .

یا ارحم الراحمین....

و گریزی نیست باز از این که به سرعت بر گردی

 به روزگارهزار رنگی که در آن زندگی میکنی

روزگار مُد ، کلاس ، غمزه های چندش آور ،

کرشمه های پر از تهوّع

 روزگاری با فاصله ی بسیار زیاد ِ بسیار نزدیک به رابعه !!!

.........

 

نار و نور...

 

اهل نار و اهل نور آمیخته         در میانشان کوه قاف انگیخته

...دو دریاست که میان بنده و خداست :

یکی دریای هلاک، دیگری دریای نجات.

در دریای هلاک ،پنج کشتی روان است :

حرص

ریا

اصراربرمعاصی

غفلت

قنوط ( ناامیدی)

هرکه در کشتی حرص نشیند، به ساحل حسد دنیا رسد.

هرکه در کشتی ریا نشیند،به ساحل نفاق رسد.

هر که در کشتی اصرار بر معاصی نشیند،به ساحل شقاوت رسد.

هرکه در کشتی غفلت نشیند،به ساحل حسرت رسد.

هر که در کشتی قنوط نشیند ، به ساحل کفر رسد.

 

امّا دریای نجات ،در وی پنج کشتی روان ست :

خوف

رجا

زهد

معرفت

توحید

هر که در کشتی خوف نشیند ، به ساحل قربت رسد.

هر که در کشتی معرفت نشیند ، به ساحل انس رسد.

هر که در کشتی توحید نشیند ، به ساحل مشاهدت رسد...

پیر طریقت گفت:

هنگام آن بود که ازین دریای هلاک نجات جویید و از ورطه ی فترت بر خیزید.

نعیم باقی به این سرای فانی نفروشید. نفس بی خدمت بیگانه است ، بیگانه نپرورید.

دل بی یقظت غول است ، با غول صحبت مدارید.

نفس بی آگاهی باد است ، با باد عمر مگذرانید.

« مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان .»

خواجه عبدالله انصاری

 

 


زِحاف:

خواهر بزرگ که برای گذروندن تعطیلات به خونه ی پدری اومده ، بعد از خوندن این پُست با عتاب همیشگی گفت :

بازم فقط می نویسی ؟ !!!

بازم فقط می نویسین ؟!!!

یه جا معرّفی کن ننوشته ، بتونم بخونم !!!

 

سبحان الله

 

 

الّلهم إنّی أَدعوکَ باسمک  یا الله

یا أَزلُ یا من لم یَزل ،

یا أَبد یا من لم یلد و لم یولد ،

یا هو یا هو یا هو

 یا من لا اله الّا هو ،

 یا من لا یعلم ما هو الّا هو ،

یا من لایعلم أین هو الّا هو،...

یا مُجلّی عظایم الامور ،

 سبحانک علی حلمک بَعد علمک ،

سبحانک علی عفوک بعد قدرتک

 «فان تَولّوا فقُل حسبی الله لا اله الّا هو

علیه تَوکلتُ و هو رب العرش العظیم .

لَیس کمثله شیء

 و هو السمیعُ البصیر».

الّلهم صلّ علی محمّد بعدد کل شیءِ فی العالم .....

  

 

 

حوّل حالنا الی احسن الحال....

 

دسته دسته فکر

 دسته دسته گل های اطلسی!

رنگ ها ، آدم ها ،

 بی رنگی  ،صفای بی رنگی

 نگاه ، راز و رمز نگاه

نوشته ، نشانه ، اشاره

خوانش ذهن

توهم ...

باز هم سردرد ...

هزار توی مغز.....

دشتی با هزار شاخه مریم خشک ....

 روحی با ردُّ کفش های  پاشنه میخی ... 

 آدم هایی که نیستند آنچه که هستند

آدم هایی که هستند بیشتر از آنچه که هستند

یک حرف ، هزار تعبیر ....

مهربانی ، کدورت .....

فراموشی.

سنگینی ، ابروهای درهم کشیده ، غیض

قضاوت قبل از دیدن و شنیدن....

خوره ی فکر... 

یک ذهن نخ نما ....،

حوّل حالنا الی احسن الحال

......