بهانه...
فکر نوشتن از یه تسبیح بی نخ
خریدن کاموا !
باید به عمو بگم مهره های اون تسبیحو به نخ بکشه ! تا چیزی ننویسم !
رنگین کمون کامواهای من جمع شدن تو یه کیسه ی خیلی بزرگ ، کنار کتابا ، تو اتاق پایین ...
--- من درست یک سال و پنج ماه که فقط از اون اتاق گذشتم !...
نه ...باید کاموا بخرم !!
.... : بازم ؟
میگه :
زندگی خودش چند تا کَلافه ، از همینا برام یه پلیور طوسی بباف...!
چه مدلی ؟
گاهی برای پیدا کردن یه مُدل ، مدتها مشغولم ...
نمیدونم
راستش امسال هیچی نبافتم ! هیچی ...
حتی دستکشی برای دستم تا انگشتامو قلم نکنم با ...
....
تسبیح را بسپارم به عمو..
با این که بیرون رفتن براش سخته ، می دونم مثل دفعه های قبل ،
حتما میره تا با وسواس خاص این کار ، نخ بگیره ، بعد تنگ، دونه ها را کنار هم می چینه !
.... : عمو آخه اینا را نمیشه گردوند ؟
میگه :
عمو جون همینجوری خوبه!! وقتی دو دور بگردونی ؛ قِلِقش دست میاد
............
فکر تسبیح ، فکر بافتن ،
شاید اگه این بار با پنج میل ببافم یکی از چشمهام لای دونه ها جا نمونه
شاید همه ی تسبیح بی نخ به بند نباشه..
نمیدونم
ا ما با دل تنگی ها ...
اینها هم میشه جزو کارای نکرده ..
میگه : این خونه یا پر از کتاب نخونده ست یا کاموای نبافته ............!
آخ که بعضی کلافا ، همیشه کلافن !!