هوای خوشی بود...........

نوشتن برای بهار،از آهو و از رها گفتن، سخت وسنگین ،پراز بغض یا شاید پر طرب وپر از خیال !!

لطافت و زیبایی بهار که سر در گوش طبیعت ترانه ی زندگی سر می دهدخاک تیره پر از رنگ ورو،

هفت رنگ که نه رنگین کمان که نه هزار رنگ - شاید لحظه ها،شاید همیشه،شاید هیچ وقت نه دیگر

 درخشش طبیعت ذهنم از بهار که نه لبخند بهار ،نه چشمان زیبای آهو و نه فکر رها - برای هر آنچه گل

و سبزه،حکایت باد صبا ،غربت تک پرنده ی درخت نارون،نگاه بلبل و نشید رود...........که اینها

زیباییهای باغ زندگیند تا همیشه.... :

آنطرف رود ،دور دور، آهویی می دوید که نه می چرید،آهو بود وسبزه ها نه صیدی نه صیّاد. رهااز

راه رسیده بود خیمه اش وجود آهو بود – بهار بود و رها بود و آهو ،آهو بود و رها بود و بهار...........

یک روز گذشت .روزها هفته ها که نه همه یک لحظه بیش نبود – چشم بر هم زدنی –

 خود کدامین خوش که آن ناخوش نشد    یا کدامین سقف کان مفرش نشد۱

 بهار که همیشگی نیست ،حتّی اگر محدود ذهن من و تو باشد ،بهاری که تابستانی نباشد ،

تابستانی که پاییزی نه و زمستانی که سرد وسنگین طبیعت را در خود بکشد.

گریزی نیست.

 اگر برفی نباشد ، نه آبی نه زندگی نه تنوّع خاک. تسلیم ......

امان از چشمان آهو،امان از دل زمین نه کِشتی نه برداشت. امان از دام صیّاد که نیاز ، دام را دام می کند نه چشم صیّاد!

زمان چرخید زمین تپید. دور گردون ،دست تقدیر چادرسبز  زمین کشید .دشت تیره شد خاک تیره تر

 ،آسمان خاکستری....ذهن گرفتار تار توهّم ................

آهو کجا بود ،بهار کجا؟ رها ؟!نه لطافتی  نه طراوتی که رکود بود و رکود. وجود سرد وسنگین با سری

که از بار خیال به کوه میکشید!

نه بهار نه رها نه آهو ....

 

 

۱-مثنوی -دفتر اول داستان پیرچنگی