حلاج.........
از ابو نصر موسی گیلانی پرسیدند :برای « انا الحق » حلّاج چه عذری داری ؟ ...
او گفت : « حلّاج چون راهزنی بر سر راه عشق کمین کرد
ودر آنجا گوهر راز عشق را به چنگ آورد .سپس آن را در ژرف ترین نهانگاه گنج دل پنهان کرد ».
چون به خطر هایی که درکمین بود می اندیشید ،.......
ولی آنگاه که با مشاهده ی اشراق درون به برق جمال این گوهر برخورد کرد ،از آن خیره و کور شد
و دیگر مخلوقات را ندید، خود را در جایی خالی از هر موجود پنداشت
و به بانگ بلند به گوهر ربایی خود اقرار کردتا بدانجا که مستوجب آن شد
که دستانش را قطع کنند و به قتلش برسانند .......
......هر آن کس مالک این گوهر شود به چیزی جز برترین مرتبه ی عشق راضی نگردد
و آن مرتبه ی فناست ......
آنگاه که حلّاج به پیش در رسید و در زد به او بانگ در دادند :
« هان ای حلاج ! هیچ کس بدینجا در نمی آید مگر آن که از صفات مخلوق عاری شده باشد
و از داغ های ننگ بشریت رسته باشد . »
آنگاه در عشق فنا شد و پیکرش در محبت بگداخت و روح خود را در پیش در ، تقدیم کرد،
نفس خود را در برابر پرده نثار کرد سپس در مقام حیرت در پیش پای سر گشتگی درنگ کرد
فنا او را خاموش کرده بود ولی سُکر او را به سخن آورد . فریاد بر کشید : « انا الحق » .....
هر لحظه به شکلی بت عیّار بر آمد دل بُرد و نهان شد
هر دَم به لباس دگر آن یار برآمد گه پیر و جوان شد
عیسی شد و بر گنبد دوّار بر آمد تسبیح کنان شد
بالله که همو بود که می آمد و می رفت هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد دارای جهان شد
منسوخ چه باشد ،چه تناسخ ،به حقیقت آن دلبر زیبا ؟
شمشیر شد و از کف کرّار بر آمد قتّال زمان شد
حقّا که همو بود که می گفت : « انا الحق » در صوت الهی
منصور نبود او که برآن دار بر آمد نادان به گمان شد
رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید منکر مشویدش
کافر شده آن کس که به انکار برآمد از دوزخیان شد .....
