قسمت دوم:

حکایت دل

دل صورتی داردوباطنی .صورتش: به گفته ی خواجه علیه السلام مضغه است یعنی گوشت

 پاره ای که همه ی خلایق دارندو حیوانات نیز.پاره گوشتی در جانب پهلوی چپ از زیر

 سینه.والبته آن را جانی است روحانی که حیوانات را نه.برای جان دل در مقام صفا از نور

 محبّت دلی دیگر است که البته آن دل ،هر آدمی را نیست!

چنانکه باری تعالی فرمود: «انّ فی ذالک لذکری لمن کان له قلب » یعنی آن کس را که دل

 باشد ،او را باخدای انس باشد.دلی ذاکر و انسانی که از ذکر دل به سلامت نشسته.........

ودل را همچون هر عضوی سلامت است وبیماری. سلامت دل در صفای اوست وبیماریش در

 کدورت او .

و سلامت دل در سلامت حواس آن است و کدورت دل در بیماری حواس آن .- و باعث و بانی

 این هردو ،اعمال من و توست که یا پرده بر سر دل می کشد ویا رفع حجاب می کند و تو را

 اوج می دهد-

دل را چشمی است که مشاهدت غیبی می کند، گوشی است که کلام اهل غیب با آن

 بشنود،مشامی است که روایح غیبی بدان استشمام کند،دهانی که ذوق محبّت و حلاوت

 ایمان و طعم عرفان بدان یابدو البتّه لامسه ای نیز دارد و لامسه اش عقل است که به

 واسطه ی آن از کلّ معقولات نفع یابد!

هر که را این حواس دل به سلامت است،زهی سعادت! پیامدش: چشمی که پر شرم است و

 در اختیار روح بلندی که در جسمی پاکیزه مسکن گزیده . که گفته اند یکی از عوامل اصلی

 بیماری دل، چشم است که چون مرغ هرزه درای به هر طرف سرک می کشد و هر چه را

 می بیند!! و بعد از مدتی دل دوباره دیدن را تمنّا می کند و باز چشم برای دیدن بی تاب.........

ونیز دلِ سلامت را زبانی است که غالبا در کام است – که در طریق عشق ، زبان نگوید مگر

 آنچه رضایت معشوقه در آن باشد.که هر سخن نابجایی و نادرستی آدمی را چندین منزل به

 عقب می برد که برای بازگشتن بایدروزها سعی کنی.چرا عاقل کند کاری که........

و نیز دل را گوشی و لامسه ای که..........

وامّا آن را که حواس دلش بیمار باشد، پناه بر خدا !که فساد دل ،فساد تمام جسم است .می

 گویند دل را به تمام اعضای بدن رگ وریشه است  و دل آنچه را که روح به دست می آورد به

 تمام اعضای بدن می رساند به هر عضوی به فراخوری.خواجه ی بزرگ علیه السلام

 فرمود«انّ فی جسد ابن آدم لمضغه اذا صلحت، صلح بها سایر الجسد و اذا فسدت، فسد بها

 سایر الجسدالا و هی القلب»

و هر عضوی از جسم که بیمار شود طبیبی خاص دارد و دارویی خاص.و هم صورت باطنی دل

 را چنین باشد.امّا اطبّای حاذقِ دل را در معالجه ی دل اختلاف است.هر کس به نوعی در

 معالجه شروع کرده اند ولی بدان ،هیچکدام از قانون قرآن قدم بیرون ننهاده اند، بعضی در

 تهذیب و تبدیل اخلاق کوشیده اند و هر صفت مذموم نفسانی را به ضدّ آن صفت معالجه کرده

 اند تا آن صفت را حمیده کنند.به مثل ،بخل را با سخاوت ،غضب را به تحمّل وحلم و کظم غیظ ،

 حرص را به زهد ،شره را به تقلیل طعام و گرسنگی و شهوت را با گرسنگی و مجاهدت و

 ریاضت و .....

واین طریقی معقول است ولیکن عمرها درین صرف شود و آنهم آیا تغییری حاصل آید یا نه؟!

و بدان که برای رفع بیماری دل راه های بسیار گفته اند که ذکر تمام آنها مقدور نیست امّا یکی از بهترینشان را بگویم :فکر و ذکر

به نور ذکر و نفی خاطر، دل از تشویش نفس و شیطان خلاص یابدبه احوال خویش پردازد و

 حلاوت آن را دریابد آنچه که گفتنی نیست وهر کسی خود بدان بپردازد و خود دریابد. دل ذکر را

 از زبان ذاکربستاند و خود بدان مشغول شود و بعد برای هر عضوی بهره ای برساند آنچنان که

 گفته شد. .

خاصیت ذکر آن که هر کدورت و حجاب که از تصرّف شیطان و نفس به دل رسیده باشد از دل

 محو کند چون آن کدورت و حجاب کم شود،نور ذکر برجوهر دل بتابد و در دل وجد و خوفی پدید

 آید «انّما المومنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم» وبعد از آن چون دل از ذکر شرب یافت ،

 قساوت از آن برخیزد و رقّت دراو پدید آید. و چون بر ذکر مداومت نماید ، سلطان ذکر بر ولایت

 دل مستولی شود و هر چه نه یاد حق و محبّت حق است جمله را از دل بیرون کند و ضمیر را به مراقبت فرا دارد

سِر بر در دل به پرده داری بنشست      تا هر چه نه یاد اوست در نگذارد

و چون سلطان ذکر ، ساکن و لایت دل ببود ، دل با او اطمینان و انس گیرد  و با هرچه جز

 اوست وحشت ظاهر کند   در این وقت که دل ، مصقل خورده و سلامت است سلطان عشق

 رایت سلطنت ، به شهر دل فرستد.و باقی ماجرا....................

 

منبع: مرصاد العباد –نجم رازی ، فصل هفتم-در بیان تصفیه ی دل بر قانون طریقت- با تصرّف و تلخیص