قصه ...................
براشون قصه می گفت:
چهل گیس ........ماه پیشونی.........
زیاد گوش نمی دادم ؛ می خواستم لب حوض ماهی قرمز بگیرم..
غرّید : هیچ وقت عوض نمیشی هیچ وقت!
همینطور بود .....
به یکیشون گفت:
به آخر هرکدوم از قصه هاکه دوست داشتی و رسیدیم یک دفعه انگشتاتو مشت کن ،
شاید یکیش برای تو بمونه !!
- - باد در قفس کردن - -
بعد خنده ی بلندی کرد – ترسیدم –
بی صدا بهش گفتم
... بذار قصه ها راه بگیرن .............................................
.بذار سرک بکشن ،
دود بشن بشینن رو ابرا
اینجا همه چی قصه ست .......
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 1:20 توسط ...