براشون قصه می گفت:

 چهل گیس ........ماه پیشونی.........

 زیاد گوش نمی دادم   ؛ می خواستم لب حوض ماهی قرمز بگیرم..

غرّید : هیچ وقت عوض نمیشی هیچ وقت!

همینطور بود .....

به یکیشون گفت:

   به آخر  هرکدوم از قصه هاکه دوست داشتی و رسیدیم یک دفعه انگشتاتو مشت کن ،

شاید یکیش برای تو بمونه !!

- - باد در قفس کردن - -

بعد خنده ی بلندی کرد – ترسیدم –

بی صدا بهش گفتم

... بذار قصه ها راه بگیرن .............................................

.بذار سرک بکشن ،

دود بشن بشینن رو ابرا

  اینجا همه چی قصه ست .......