.........../..........................................
تار دل و پود آرزو - ریشه بزن ، دار ِ بغض به بلندی آسمون کشیده . .....
چرا عادت کردم همه چی را بشمرم ؟
شیشه های پنجره !
دیوارای روبرو !
خط کتابا !
قالی های فرش فروشی !!!
نقشه های قالی !! پلنگای تو نقشه ها !!
رنگ ! رنگ رنگ ......
خامه های رنگی تو سرم محفل بگیرن :
................
............
نمی دونم چرا هر وقت نوبت رنگ آبی می رسه تو آسمون حل میشه ؟
چرا باید سرِ کلاف مشکی از چشمای تو باشه ؟
برای نارنجی و زرد ، چرا هزار سال قد بکشم ؟ ...........
چرا نگاهم از نقشه ی آبی دریا و دل انگیزی دشتِ دور به پلنگ سفید می کشه؟
چرا...............؟
چرا............
ناخن بلند ـ سوهان کشیده با لاک بی رنگ....
گره های کور ............
کاش بافته ای نبود ......
کاش این فکر خسته تر ، پود نداشت...
.
.
.
.کاش همه چی کاغذی بود ...
......
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:47 توسط ...