تار دل و پود آرزو - ریشه بزن ، دار ِ بغض به بلندی آسمون کشیده . .....

چرا عادت کردم همه چی را بشمرم ؟

شیشه های پنجره !

دیوارای روبرو !

خط کتابا !

قالی های فرش فروشی !!!

نقشه های قالی !! پلنگای تو نقشه ها !!

رنگ ! رنگ رنگ ......

خامه های رنگی تو سرم محفل بگیرن :

................

............

نمی دونم  چرا هر وقت نوبت رنگ آبی می رسه تو آسمون حل میشه ؟

چرا باید سرِ کلاف مشکی از چشمای تو باشه ؟

برای نارنجی و زرد ، چرا هزار سال قد بکشم ؟ ...........

چرا نگاهم از نقشه ی آبی دریا و دل انگیزی دشتِ دور به پلنگ سفید می کشه؟

چرا...............؟

چرا............

ناخن بلند ـ سوهان کشیده با لاک بی رنگ....

گره های کور ............

کاش بافته ای نبود ......

کاش این فکر خسته تر ، پود نداشت...

 .

.

.

.کاش همه چی کاغذی بود ...

 ......