چند تا کوچه ی کاهگلی ردیف بود ،

همه آب و جارو کرده – تمیز – انگاری عطر تن صد تا مادربزرگ کدبانو از اون جا گذشته !

دیوارا پر از لامپای روشن بود .چندتا شاخه ی شمعدونی هم بود  ، .........

امّا نبود ..................

یه دفعه صدای اذون صبح از ته کوچه ی آخری ، رشته های فکر  و  دور زد ................

مِه اومد ، نمی دونم یهو از کجا ، ....

پرُ شد ، غلیظِ غلیظ....... صدای اذون گم شد ،

دو تا خانم ، برا رسیدن به مسجد تند می رفتن تند تند ...

تسبیحشونو دیدم دست باد .......

سجاده شون لب ِ رودخونه  به زانو  نشسته بود ....

....

 :

.

اعوذ بالله .........

اسئله .....

اسئله ..............

مه بیشتر شد بیشتر بیشتر .....

سالها تو مه سرگردون موندن ........

موهاشون سیاه شد ،چادراشون سفیدِ سفید .........

 ....

کوچه ها گم شد     .

اون دو تا زن ...

.

.

تو دلم رخت می شورن.......................

 ...

 

 .