رابعه ی عدویّه
گروهی بودند که کار سیر و سلوک خود را از راه طلب ،عشق ،استغنا ،توحید و حیرت آغاز
کردند .اینان پایه ریز تصوّف عاشقانه شدند .کسانی چون حسن بصری ،ابراهیم ادهم ، رابعه
ی عدویّه و مالک دینار.گر چه عده ای معتقدند زهد گروی اسلامی در قرن دوم به دست اول
بانوی صوفی یعنی رابعه ی عدویه به مکتب محبت و عشق بدل شد.از این روی او را بنیانگذار
مکتب عشق دانسته اند.
رابعه زنی بود از اهالی بصره (سده ی دوم ه.ق )سوخته ی عشق و اشتیاق. گویند در مراقبه
ی نفس و در معرفت ،مانندی نداشت،معتبرِ جمله ی بزرگان عهد خویش بود و بر اهل روزگار
حجّتی قاطع بود.
می گویند روزی در خیابان های بصره او را دیدند که شعله ای را در یک دست و ظرفی پر آب
در دست دیگر حمل می کرد.از او درباره ی علّت این کار پرسیدند.پاسخ دادکه: « می خواستم
آتش را در بهشت افکنده و جهنّم را با این آب خاموش کنم تا این که این دو حجاب از میان
برخیزد و معلوم گردد چه کسانی خدا را از ترس جهنّم و یا آرزوی بهشت و بلکه از روی عشق
و محبّت خالص می پرستند.»
عاشق به ره عشق چنان می باید
کز دوزخ و از بهشت یادش ناید
همچنین نقل است که وقت بهار در خانه بود و بیرون نمی آمد.خادمه گفت:ای سیّده بیرون آی
،تا آثار صنع ببینی. رابعه گفت:
شَغَلَنی مُشاهده الصانِع عَن مُطالعه الصُنع :
مشاهده ی آفریننده چنان مرا به خود مشغول کرده
که جایی برای مطالعه ی آثار آفریننده نمانده!
نگاهی به گوشه ای اززندگی و احوال این عارف بزرگ خالی از لطف نیست.هر نکته ای از
جانب این بزرگان راه گشای بزرگی است . گاه دمی توکّلی می کنیم و دمی صلواتی می
فرستیم . گاه با تمام وجود و گاه از سر عادت! کاش برای همیشه به خاطر می سپردیم که
هر عمل و گفتار ما را حسابی است . به آنچه در احوال رابعه خوانده ام تأمّلی کنیم.
نقلست « آن شب که رابعه به دنیا آمددر همه ی خانه ی پدرش هیچ نبود که پدرش سخت
تنگدست بود.حتّی قطره روغنی نبود که ناف نوزاد را چرب کنند ،یا کهنه ای که بچّه را در آن
بپیچند. مرد را سه دختر بود رابعه چهارم ایشان، پس از این روی رابعه اش نامید. پس عیالش
او راصدا کرد که به خانه ی فلان همسایه شو ،قطره ای روغن خواه تا لااقل در چراغ ریزم.
امّا مرد عهد داشت که هرگز از هیچ مخلوق هیچ نخواهد. بیرون آمد و دست به درخانه ی
همسایه باز نهاد و باز آمد و گفت در باز نمی کند. آن سر پوشیده بسی گریست .مرد در آن
اندوه سر به زانو نهاد و به خواب رفت.پیغمبر را علیه السلام به خواب دید، گفت : غمین مباش
که این دختر سیّده ای است که هفتاد هزار نفر از امّت من در شفاعت او خواهند بود.پس
گفت: فردا برای عیسی زادان – بزرگ بصره – کاغذی بنویس که بدان نشان که هر شب برمن
صدبار صلوات می فرستادی و شب جمعه چهار صد بار ،این شب آدینه که گذشت مرا فراموش کردی ،کفّارت آنرا چهارصد دینار حلال بدین مرد ده.
پدر رابعه چون بیدار شد بسیار گریست .برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی برای
امیر فرستاد.امیر که آن خط بدید گفت: « هزار دینار به درویشان دهید شکرانه ی آنرا که مهتر
را علیه السلام از ما یاد آمد . و مرد را زر بفرستاد که هر چه بایست بخرید. »
و نیز در احوال او گویند : « یک شب رابعه در صومعه نماز میکرد. ماندگی درو اثر کرد پس به
خواب رفت. از غایت استغراق، حصیر در چشم او شکست و خون روان شد و او را خبر نبود.
دزدی آمد رابعه را چادری بود دزد آن را برداشت خواست که بیرون آید راه در باز نیافت. چادر
رها کرد و برفت ، راه باز دید برفت و باز از سر طمع ،چادر برگرفت بیامد باز راه نیافت، چادر
بنهاد همچنین تا هفت مرتبه ! تا این که از گو شه ی صومعه آوازی آمد : ای مرد خود را رنجه
مدار که او چندین سال است تا خود را به ما سپرده است. ابلیس زهره ی آن ندارد که گرد او
گردد. دزدی را کی جر أت آن باشد که گرد چادر او گردد
بدان که اگر یک دوست خفته است ،
یک دوست بیدار است و نگهدار او.............
منابع : تذکره الاولیای عطّار نیشابوری
تجربه ی دینی و مکاشفه ی عرفانی – دکتر محمّد تقی فعالی