نامتعارف........
بعد از غیبت های با بهانه و بی بهانه ، دیروز عصر رفتم سر کلاس.....
نمی دونم چرا پنجره ی کلاسو باز گذاشته بودن پنجره ای که به نظرم از کلاس هم بزرگتر بود!
پنجره پر بود از آسمون ابری به غروب نشسته .
روی زمین چراغ های روشن گورستان شهر از دور تو ذهن من سرک می کشید.
اصلا این سر از سر صبح سنگین بود .....
موقع درس مرتب و بی اراده نگاهم به آسمون می کشید .
اینجور وقتا یه ترس عجیبی وجودمو پر می کنه نکنه اشتباه بگم ؟ کم باشه؟ بَد باشه ؟
و بعد نگاهم به گورستان : پناه بر خدا از حساب و کتاب .............
درس اوّل : «شرح عرفانی بسم الله الرّحمن الر ّحیم»
قوله تعالی: « بسم الله الرّحمن الرّحیم » .
به نام او که زینت زبانها و یادگار جانها نام او؛
به نام او که آسایش دلها و آرایش کارها به نام او ؛
به نام او که رَوح روح ها و مفتاح فتوح ها نام او ؛
به نام او که فرمان ها روان و حال ها بر نظام از نام او................
برای تحلیل این جمله ها باید از تزکیه می گفتم از تهذیب و ذکر و حال خوش ذاکر –
همون چیزی که این چند روزه دوباره فکرمو مشغول کرده بود
یه مقاله ی ناتموم که مدت ها قبل باید کامل میشد............
یه دفعه یکی پرسید : خانم چرا ذکر ؟ کدوم ذکر ؟ شما تا حالا مکاشفه داشتین ؟!
حال خوش ذاکر را درک کردین ؟
نشنیده گرفتم که سوالاشو بلندتر تکرار کرد سکوت غریبی به کلاس خیمه زد .
انگار هزار تا چشم دارن به چشم من تیر میزنن!
طرز پرسیدنش باعث شد همه برگردن عقب ببینن کی بو د
پسرک برای بغل دستیش خنده ای فرستاد و گفت :
همه اش حرفه !!
یکی دیگه گفت: بالاخره نشونه ای از اونچه خودتون درک کردین بدین.
انگار تمام بدنم به خواب رفت سنگین شد
به نظرم کوه بزرگی را به گردن روح بستن!!
دستای دلم از قاب پنجره تا عمق آسمون بالا رفت :
خدایا کمک کن.
من تا حالا چه کار کردم ؟
به کجا رسیدم ؟
دستام خالی خالی بود...........
بغض کردم ............
یا الله یا رحمان یا الله یا رحمان ...............
زبونم قفل سنگینی داشت و این ذهنم بود که پاسخ می داد :
حجاب روندگان از نسیان بود
پس چون حجاب از نسیان پدید آید و سبب بیماری « فی قلوبهم مَرضٌ » این بُوَد ،
لاجرم در مقام معالجت به حکم آنک گفته اند « العَلاجُ باضدادها از شفا خانه ی قرآن
این شربت می فرماید «اُذکُرواللهَ ذِکرا کثیرا » تا باشد که از حجاب نسیان و مرض آن خلاص یابند
که « لَعلّکم تُفلحون»
امّا که می فرماید :
« الیه یَصعدُ الکلم الطیّب »
و آن کلمه ی لااله الا الله است که در این کلمه نفی و اثبات است و مرض نسیان را به شربت
نفی و اثبات دفع توان کرد ،به لا اله نفی ما سوای حق می کند و به الا الله اثبات حضرت عزّت
می کند تا چون بر این مداومت و ملازمت نماید به تدریج تعلقات روح از ما سوای حق به مقراض
لا اله منقطع شود و جمال سلطان الاالله از پس تُتُق عزّت متجلّی شود.
حقیقت « شَهد الله اَنّه لا اله الّا هو اینجا ظاهر شود...............
نمی دونم چرا اینا به زبون نیامد ؟
نفهمیدم چقدر ساکت وسط کلاس با چشم های از حدقه در اومده ایستادم.
انقدر می دونم که بعد یه سکوت طولانی فقط گفتم چی ؟
تازه فهمیدم دوباره صدام گرفته !
سرما سر دردو مهمان سرم کرده بود اونم برای چند روز!!
و کلاس در کار تماشای عکس العمل من !
صدای اذان مغرب بلند شد : الله اکبر
پسرک انگار از وضع و حال من ترسید گفت خانم بقیه ی درس را بخونم؟
«بس قفل ها که به این نام از دلها برداشته بس رقم های محبت که به این نام در سینه ها
نگاشته هم یاد است و هم یادگار.
به نازش می دار تا وقت دیدار .
گِل را اثر روی تو گلپوش کند
جان را سخن خوب تو مدهوش کند
آتش که شراب وصل تو نوش کند
از لطف تو سوختن فراموش کند.........»