امروز رفته بودم مولودی.خانمی که در مدح حضرت مهدی شعر می خوند میگفت:

به خوشبویی احمد /کمان ابروش مانند احمد 1

همون جا یاد مطلبی افتادم که چند وقت پیش تو یکی از کتابای «آنه ماری شیمل »در وصف

پیامبر اکرم(ص) خونده بودم :

«پیغمبر(ص)،همچنان که نیکو خصال ترین انسان بود،نیکومنظرترین نیز بود.کهن ترین توصیف،در

کتاب شمایل المصطفی،اثر ترمذی او را(به نقل از علی (ع) )چنین نمایش می دهد:

محمّد(ص)برو بالایی میانه داشت،مویش نه لَخت بودو نه خشک،فربه نبود،صورتش گرد بود

 وسفید،چشمان سیاه درشت و مژه های بلند داشت.وقتی که راه می رفت چنان گام بر می

داشت انگار که از نشیب فرود می اید.«مُهرنبوّت »در میان دو شانه اش بود......رخسارش چون

ماه شب چهارده می درخشید.از میانه قامتان بلندتر واز درازقدها کوتاه تر بود.موهای پر پشت و

شکن داشت.گیسوانش از هم جدا بود و تا لاله ی گوشش می رسید.رنگ پوستش ازهر-روشن

 و تابان- بود.محمّدپیشانی گشاده و ابروان پر پشتِ کشیده و کمانی داشت که پیوسته نبود.

میان ابروانش رگی بود که چون به خشم می آمد بلند می شد.قسمت بالای بینی خمیده بود.

ریشش انبوه،گونه هایش صاف،دهانش بزرگ و دندان هایش از هم فاصله داشت.بر سینه اش

رشته مویی نازک داشت.گردنش چنان بود که از عاج و نقره ی خام تراشیده باشند. اندامش

متناسب، استخوان بندیش درشت، دست هایش قوی ،شکم و سینه اش هم سطح و گشاده

شانه بودپیامبر(ص) نشانه ی خاصّی داشت و آن مُهر نبوّت بود که منشور انتخاب او به مقام

 آخرین منادی وحی الهی بود.این مُهر را همه ی منابع،یک زبان،برآمدگی گوشتی یا نوعی خال

به اندازه ی تخم کبوتر و تیره رنگ وصف کرده اند که در میان دو شانه ی او جای داشت.

گفته اند بحیرا،راهب مسیحی،از روی همین نشانه،محمّد را در جوانی شناخت و دانست که او

 آخرین پیامبری است که خداوند ظهورش را بشارت داده و انجیل یوحنا او را شافع خوانده است.

دست های پیامبر را خنک و خوشبو وصف کرده اند،خنک تر از یخ و نرم تر از ابریشم،و در همه ی

اخبار و روایات بر بوی خوشی که از او به مشام می رسید به شایستگی تاکید رفته است.

از اعتقادبه این بوی دلاویز پیامبر حکایتی دل انگیز رایج شد:

هنگامی که پیامبر در شب معراج آسمانی خود سوی محضر الهی در راه بود،قطره ای چند از

خَوی ۲رخسارش بر زمین چکید و نخستین گُل خوش بو از آن رُست.از این رو مومنان هنوز هم می

توانند بوی خوش محمّدی را از عطر گُل بشنوند.مولانا جلال الدین در دیوان کبیر خود در شرف گُل

خجسته ی عرفان چنین می سراید:

اصل و نهال گُل عرق لطف مصطفاست      زان صدر بدر گردد آن جا هلال گُل »۳

 

 

  1-به وزن وقافیه ی شعر کاری نداشته باشین

۲-عرق

۳-کتاب محمّد رسول خدا ،آنه ماری شیمل ،حسن لاهوتی،انتشارات علمی و فرهنگی ،ص. 57 و 59