ادعونی استجب لکم.........

انس مالک گوید، رضی الله عنه ،به عهد رسول صلّی الله علیه و سلّم ،مردی بود ،بازرگانی می

 کرد،از شام به مدینه می آمدواز مدینه به شام می شدو با قافله نرفتی و توکّل بر خدای

 داشتی،وقتی از شام می آمدوبه مدینه می شد ،دزدی فرارسید و وی را آواز داد که بایست

.بازرگان بایستاد به دزد گفت تو می دانی و مال من ،دست از من بدار. دزد گفت البته مال

از آن من است ! من جان تو را می خواهم بازرگان گفت از کشتن من چه نفعی به تو

 رسد؟ مال برای تو.گفت نه من قصد جانت دارم گفت پس مرا زمان ده تا طهارت کنم و نمازی

 بگزارم و دعایی بخوانم دزد گفت :هر چه خواهی بکن. بازرگان برخاست و چهار رکعت نماز

 کردو دست برداشت وگفت:

یا ودود و یا ودود ،

یا ذاالعَرش المجید

یا مُبدی ءُ یا مُعید

یا فَعّال لِما یُرید۱

اَسألُک بنور وَجهک الّذی مَلأَ ارکان عَرشَک

و اَسأَ لُک بِقُدرتِکَ اللّتی قَدرت بها علی خَلقک

و بِرحمتِکَ الّتی وسعت کلَّ شیء

لااله الّا انت

یا مُغیثُ اغثنی یا مُغیثُ اغثنی یا مغیث اَغثنی

چون از این دعا فارغ گشت سواری دید بر اسپی سپید و جامه های سبز پوشیده و حربه ای

 بردست از- نور -چون دزد ،سوار را دید دست از بازرگان بداشت و آهنگ سوار کرد چون نزدیک

 وی رسید سوار حمله برو برد و حربه بزد و وی را از اسب بینداخت و وی را بکشت و نزد

 بازرگان آمد. بازرگان گفت تو کیستی ؟ گفت بدان که من فریشته ام ازآسمان سوم چون اوّل

 دعا کردی درهای آسمان بجنبید گفتم کاری عظیم افتاده است به نوعی . چون دیگر بار دعا

 کردی درهای آسمان بگشادند و دعا را شراری بود همچون شرار آتش .چون بار سوم دعا

 کردی جبرییل آمد و گفت کیست که اندوهگنی را دریابد؟ من خواستم ،تا من این شغل را

 کفایت کنم و بدان که هر که این دعا بکند اندر هر اندوه و بلا و محنت که باشد خدای تعالی وی

 را فرج دهد و یاری کند وی را .بازرگان به سلامت باز مدینه آمد و به نزدیک پیغامبر صلی الله

 علیه و سلّم شد و قصّه بگفت و دعا بگفت پیغامبر صلی الله علیه و سلّم فرمود: خدای

 عزّوجلّ نام های نیکوی خویش تلقین کرده است هر که این دعا بکند اجابت کند وی را و هر

 چه خواهند بدهند................

 

۱-اسماءالحسنی الهی-دعای جوشن کبیر

 

رساله ی قشیریه -باب چهلم /در دعا

میراث روزه

      در حدیث معراج است که خداوند فرمود:« ای احمد ، آیا می دانی میراث روزه چیست؟ گفت :نه ،فرمود :

میراث روزه کم خوری و کم گویی است .

میراث سکوت ،حکمت است

میراث حکمت ،معرفت، و

میراث معرفت هم یقین است.

            پس هنگامی که بنده یقین پیدا کند باکی ندارد از اینکه روزگار چگونه بر او می گذرد

به سختی یا به آسانی ،این ،مقام صاحبان«رضا» است .و هر کس طبق خوشنودی من رفتار

 کند،سه خصلت را به او می دهم :شکری که نادانی همراه آن نباشد، یادی که فراموشی

 نداشته باشد و دوستی ای که دوستی من را بر دوستی آفریدگانم ترجیح ندهد.

هنگامی که او مرادوست داشته باشد،من هم او را دوست خواهم داشت و دوستی او را در

 دل بندگانم می اندازم و چشم قلب او را بر عظمت جلالم می گشایم و علم آفریدگانم را از

او نهان نمی دارم ، در تاریکی شب و روشنایی روز با او مناجات می کنم تا آنجا که کلام خود

 و فرشتگانم را به گوش او می رسانم و اسراری را که از بندگانم پنهان کرده ام برای او

آشکار می کنم................

یقین بدانید که عقل او را از شناخت خود پر می کنم و این عقل پر معرفت و یقین را پایدار

 و استوار می دارم سپس مرگ و سکرات مرگ را بر او آسان خواهم کرد تا آن که رو به

بهشت رانده شود چون فرشته ی مرگ نزد او آید،به او گوید:آفرین بر تو ! خوشا به حال تو

وباز هم خوشا به حال تو ،که خداوند مشتاق دیدار توست.....! و خداوند به او فرماید:« این

 بهشت من است ،در آن آرام بگیر و ساکن شو و این جوار و همسایگی من است، پس در

آن منزل گزین.  .......

کتاب المراقبات :آیت الله حاج میرزا جواد ملکی تبریزی ، ص.194و195 ( مراقبات ماه مبارک رمضان)

بی مرادی و امید مراد

 

هنوز ما را « اهلیّتِ گفت » نیست

کاشکی، «اهلیّتِ شنودن » بودی

تمام گفتن می باید،وتمام شنودن

بردلها،مُهر است ،

برزبان ها،مُهر است ،

وبر گوش ها،

مُهر است.

           مرد آن باشد که در «ناخوشی»

 «خوش»  باشد

   در«غم» ،

 «شاد» باشد

       زیرا که داند آن «مراد» ،

در«بی مرادی »...

در پیچیده است.

     در آن بی مرادی،امید مراد است

ودر آن مراد ،

    غصّه ی رسیدن بی مرادی !

 

از مقالات شمس تبریزی

 

 

به خاطر سحر خانم.......

 قسمت دوم:

حکایت دل

دل صورتی داردوباطنی .صورتش: به گفته ی خواجه علیه السلام مضغه است یعنی گوشت

 پاره ای که همه ی خلایق دارندو حیوانات نیز.پاره گوشتی در جانب پهلوی چپ از زیر

 سینه.والبته آن را جانی است روحانی که حیوانات را نه.برای جان دل در مقام صفا از نور

 محبّت دلی دیگر است که البته آن دل ،هر آدمی را نیست!

چنانکه باری تعالی فرمود: «انّ فی ذالک لذکری لمن کان له قلب » یعنی آن کس را که دل

 باشد ،او را باخدای انس باشد.دلی ذاکر و انسانی که از ذکر دل به سلامت نشسته.........

ودل را همچون هر عضوی سلامت است وبیماری. سلامت دل در صفای اوست وبیماریش در

 کدورت او .

و سلامت دل در سلامت حواس آن است و کدورت دل در بیماری حواس آن .- و باعث و بانی

 این هردو ،اعمال من و توست که یا پرده بر سر دل می کشد ویا رفع حجاب می کند و تو را

 اوج می دهد-

دل را چشمی است که مشاهدت غیبی می کند، گوشی است که کلام اهل غیب با آن

 بشنود،مشامی است که روایح غیبی بدان استشمام کند،دهانی که ذوق محبّت و حلاوت

 ایمان و طعم عرفان بدان یابدو البتّه لامسه ای نیز دارد و لامسه اش عقل است که به

 واسطه ی آن از کلّ معقولات نفع یابد!

هر که را این حواس دل به سلامت است،زهی سعادت! پیامدش: چشمی که پر شرم است و

 در اختیار روح بلندی که در جسمی پاکیزه مسکن گزیده . که گفته اند یکی از عوامل اصلی

 بیماری دل، چشم است که چون مرغ هرزه درای به هر طرف سرک می کشد و هر چه را

 می بیند!! و بعد از مدتی دل دوباره دیدن را تمنّا می کند و باز چشم برای دیدن بی تاب.........

ونیز دلِ سلامت را زبانی است که غالبا در کام است – که در طریق عشق ، زبان نگوید مگر

 آنچه رضایت معشوقه در آن باشد.که هر سخن نابجایی و نادرستی آدمی را چندین منزل به

 عقب می برد که برای بازگشتن بایدروزها سعی کنی.چرا عاقل کند کاری که........

و نیز دل را گوشی و لامسه ای که..........

وامّا آن را که حواس دلش بیمار باشد، پناه بر خدا !که فساد دل ،فساد تمام جسم است .می

 گویند دل را به تمام اعضای بدن رگ وریشه است  و دل آنچه را که روح به دست می آورد به

 تمام اعضای بدن می رساند به هر عضوی به فراخوری.خواجه ی بزرگ علیه السلام

 فرمود«انّ فی جسد ابن آدم لمضغه اذا صلحت، صلح بها سایر الجسد و اذا فسدت، فسد بها

 سایر الجسدالا و هی القلب»

و هر عضوی از جسم که بیمار شود طبیبی خاص دارد و دارویی خاص.و هم صورت باطنی دل

 را چنین باشد.امّا اطبّای حاذقِ دل را در معالجه ی دل اختلاف است.هر کس به نوعی در

 معالجه شروع کرده اند ولی بدان ،هیچکدام از قانون قرآن قدم بیرون ننهاده اند، بعضی در

 تهذیب و تبدیل اخلاق کوشیده اند و هر صفت مذموم نفسانی را به ضدّ آن صفت معالجه کرده

 اند تا آن صفت را حمیده کنند.به مثل ،بخل را با سخاوت ،غضب را به تحمّل وحلم و کظم غیظ ،

 حرص را به زهد ،شره را به تقلیل طعام و گرسنگی و شهوت را با گرسنگی و مجاهدت و

 ریاضت و .....

واین طریقی معقول است ولیکن عمرها درین صرف شود و آنهم آیا تغییری حاصل آید یا نه؟!

و بدان که برای رفع بیماری دل راه های بسیار گفته اند که ذکر تمام آنها مقدور نیست امّا یکی از بهترینشان را بگویم :فکر و ذکر

به نور ذکر و نفی خاطر، دل از تشویش نفس و شیطان خلاص یابدبه احوال خویش پردازد و

 حلاوت آن را دریابد آنچه که گفتنی نیست وهر کسی خود بدان بپردازد و خود دریابد. دل ذکر را

 از زبان ذاکربستاند و خود بدان مشغول شود و بعد برای هر عضوی بهره ای برساند آنچنان که

 گفته شد. .

خاصیت ذکر آن که هر کدورت و حجاب که از تصرّف شیطان و نفس به دل رسیده باشد از دل

 محو کند چون آن کدورت و حجاب کم شود،نور ذکر برجوهر دل بتابد و در دل وجد و خوفی پدید

 آید «انّما المومنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم» وبعد از آن چون دل از ذکر شرب یافت ،

 قساوت از آن برخیزد و رقّت دراو پدید آید. و چون بر ذکر مداومت نماید ، سلطان ذکر بر ولایت

 دل مستولی شود و هر چه نه یاد حق و محبّت حق است جمله را از دل بیرون کند و ضمیر را به مراقبت فرا دارد

سِر بر در دل به پرده داری بنشست      تا هر چه نه یاد اوست در نگذارد

و چون سلطان ذکر ، ساکن و لایت دل ببود ، دل با او اطمینان و انس گیرد  و با هرچه جز

 اوست وحشت ظاهر کند   در این وقت که دل ، مصقل خورده و سلامت است سلطان عشق

 رایت سلطنت ، به شهر دل فرستد.و باقی ماجرا....................

 

منبع: مرصاد العباد –نجم رازی ، فصل هفتم-در بیان تصفیه ی دل بر قانون طریقت- با تصرّف و تلخیص

به خاطر سحر خانم.......

 در بیان میل و ارادت و محبّت و عشق

 قسمت اوّل:

ای درویش هر که خواهان صحبت کسی شد آن خواست اوّل را میل می گویند، وچون میل زیادت شد

و مفرط گشت،آن میل مفرط را ارادت می گویند،و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت،آن ارادت مفرط

را محبّت می گویند و چون محبّت زیادت شد و مفرط گشت،آن محبّت مفرط را عشق می گویند

پس عشق محبّت مفرط آمد و محبّت ارادت مفرط آمدوهم چنین......

ای درویش !اگر این مسافر عزیز [عشق]به مهمان تو آید،عزیزش دار!وعزیز داشتن این مسافر آن باشد

که خانه ی دل را از جهت این مسافر خالی گردانی ،که عشق شرکت بر نتابد،واگر تو خالی نگردانی ،

او خود خالی گرداند.

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر ساخت ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

 

ای درویش !عشق بُراق سالکان و مرکب روندگان است.هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد،عشق

 در یک دم آن جمله را بسوزاند،و عاشق را پاک وصافی گرداند.سالک به صد چلّه آن مقدار سیر نتواند

کرد که عاشق در یک طرفه العینی کند.از جهت آن که عاقل در دنیاست و عاشق در آخرت است،نظر عاقل

 در سیر ،به قدم عاشق نرسد...

ای درویش !عشق آتشی است که در عاشق می افتد وموضع این آتش دل است،و این

آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می سازد.

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق

ور عشق نباشد به چه کار آید دل..........

 

 انسان کامل،عزیزالدین نسفی ،ص.160و161

الّلهم لا مانع لما اعطیت

ولا معطی لما منعت ،

 ولا هادی لمن مضلّ لمن هدیت

 و لا راد لما قضیت

ولا ینفع ذا الجدّ منک الجد

برای بهار،برای آهو، برای رها..........

هوای خوشی بود...........

نوشتن برای بهار،از آهو و از رها گفتن، سخت وسنگین ،پراز بغض یا شاید پر طرب وپر از خیال !!

لطافت و زیبایی بهار که سر در گوش طبیعت ترانه ی زندگی سر می دهدخاک تیره پر از رنگ ورو،

هفت رنگ که نه رنگین کمان که نه هزار رنگ - شاید لحظه ها،شاید همیشه،شاید هیچ وقت نه دیگر

 درخشش طبیعت ذهنم از بهار که نه لبخند بهار ،نه چشمان زیبای آهو و نه فکر رها - برای هر آنچه گل

و سبزه،حکایت باد صبا ،غربت تک پرنده ی درخت نارون،نگاه بلبل و نشید رود...........که اینها

زیباییهای باغ زندگیند تا همیشه.... :

آنطرف رود ،دور دور، آهویی می دوید که نه می چرید،آهو بود وسبزه ها نه صیدی نه صیّاد. رهااز

راه رسیده بود خیمه اش وجود آهو بود – بهار بود و رها بود و آهو ،آهو بود و رها بود و بهار...........

یک روز گذشت .روزها هفته ها که نه همه یک لحظه بیش نبود – چشم بر هم زدنی –

 خود کدامین خوش که آن ناخوش نشد    یا کدامین سقف کان مفرش نشد۱

 بهار که همیشگی نیست ،حتّی اگر محدود ذهن من و تو باشد ،بهاری که تابستانی نباشد ،

تابستانی که پاییزی نه و زمستانی که سرد وسنگین طبیعت را در خود بکشد.

گریزی نیست.

 اگر برفی نباشد ، نه آبی نه زندگی نه تنوّع خاک. تسلیم ......

امان از چشمان آهو،امان از دل زمین نه کِشتی نه برداشت. امان از دام صیّاد که نیاز ، دام را دام می کند نه چشم صیّاد!

زمان چرخید زمین تپید. دور گردون ،دست تقدیر چادرسبز  زمین کشید .دشت تیره شد خاک تیره تر

 ،آسمان خاکستری....ذهن گرفتار تار توهّم ................

آهو کجا بود ،بهار کجا؟ رها ؟!نه لطافتی  نه طراوتی که رکود بود و رکود. وجود سرد وسنگین با سری

که از بار خیال به کوه میکشید!

نه بهار نه رها نه آهو ....

 

 

۱-مثنوی -دفتر اول داستان پیرچنگی

زیبایی جسمانی پیامبر اکرم (ص)

امروز رفته بودم مولودی.خانمی که در مدح حضرت مهدی شعر می خوند میگفت:

به خوشبویی احمد /کمان ابروش مانند احمد 1

همون جا یاد مطلبی افتادم که چند وقت پیش تو یکی از کتابای «آنه ماری شیمل »در وصف

پیامبر اکرم(ص) خونده بودم :

«پیغمبر(ص)،همچنان که نیکو خصال ترین انسان بود،نیکومنظرترین نیز بود.کهن ترین توصیف،در

کتاب شمایل المصطفی،اثر ترمذی او را(به نقل از علی (ع) )چنین نمایش می دهد:

محمّد(ص)برو بالایی میانه داشت،مویش نه لَخت بودو نه خشک،فربه نبود،صورتش گرد بود

 وسفید،چشمان سیاه درشت و مژه های بلند داشت.وقتی که راه می رفت چنان گام بر می

داشت انگار که از نشیب فرود می اید.«مُهرنبوّت »در میان دو شانه اش بود......رخسارش چون

ماه شب چهارده می درخشید.از میانه قامتان بلندتر واز درازقدها کوتاه تر بود.موهای پر پشت و

شکن داشت.گیسوانش از هم جدا بود و تا لاله ی گوشش می رسید.رنگ پوستش ازهر-روشن

 و تابان- بود.محمّدپیشانی گشاده و ابروان پر پشتِ کشیده و کمانی داشت که پیوسته نبود.

میان ابروانش رگی بود که چون به خشم می آمد بلند می شد.قسمت بالای بینی خمیده بود.

ریشش انبوه،گونه هایش صاف،دهانش بزرگ و دندان هایش از هم فاصله داشت.بر سینه اش

رشته مویی نازک داشت.گردنش چنان بود که از عاج و نقره ی خام تراشیده باشند. اندامش

متناسب، استخوان بندیش درشت، دست هایش قوی ،شکم و سینه اش هم سطح و گشاده

شانه بودپیامبر(ص) نشانه ی خاصّی داشت و آن مُهر نبوّت بود که منشور انتخاب او به مقام

 آخرین منادی وحی الهی بود.این مُهر را همه ی منابع،یک زبان،برآمدگی گوشتی یا نوعی خال

به اندازه ی تخم کبوتر و تیره رنگ وصف کرده اند که در میان دو شانه ی او جای داشت.

گفته اند بحیرا،راهب مسیحی،از روی همین نشانه،محمّد را در جوانی شناخت و دانست که او

 آخرین پیامبری است که خداوند ظهورش را بشارت داده و انجیل یوحنا او را شافع خوانده است.

دست های پیامبر را خنک و خوشبو وصف کرده اند،خنک تر از یخ و نرم تر از ابریشم،و در همه ی

اخبار و روایات بر بوی خوشی که از او به مشام می رسید به شایستگی تاکید رفته است.

از اعتقادبه این بوی دلاویز پیامبر حکایتی دل انگیز رایج شد:

هنگامی که پیامبر در شب معراج آسمانی خود سوی محضر الهی در راه بود،قطره ای چند از

خَوی ۲رخسارش بر زمین چکید و نخستین گُل خوش بو از آن رُست.از این رو مومنان هنوز هم می

توانند بوی خوش محمّدی را از عطر گُل بشنوند.مولانا جلال الدین در دیوان کبیر خود در شرف گُل

خجسته ی عرفان چنین می سراید:

اصل و نهال گُل عرق لطف مصطفاست      زان صدر بدر گردد آن جا هلال گُل »۳

 

 

  1-به وزن وقافیه ی شعر کاری نداشته باشین

۲-عرق

۳-کتاب محمّد رسول خدا ،آنه ماری شیمل ،حسن لاهوتی،انتشارات علمی و فرهنگی ،ص. 57 و 59

 

 

 

 

ای ابر خوش باران بیا

 

رو آن ربابی را بگو:مستان سلامت می کنند

وان مرغ آبی را بگو:مستان سلامت می کنند

آن میر ساقی را بگو:مستان سلامت می کنند

وان عمر باقی را بگو:مستان سلامت می کنند

ای مه زرخسارت خجل،مستان سلامت می کنند

وی راحت و آرام دل،مستان سلامت می کنند

در عشق گشتم فاش تر ،وز همگنان قلاشتر

وز دلبران خوش باش تر،مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگرسیلاب طو فانی نگر

خورشید ربّانی نگرمستان سلامت می کنند

افسون مرا گوید کسی؟توبه زمن جویدکسی؟

بی پا چو من پوید کسی؟مستان سلامت می کنند

ای ابر خوش باران بیا،وی مستی یاران بیا

وی شاه طرّاران بیا،مستان سلامت می کنند

حیران کن و بی رنج کن،ویران کن و پر گنج کن

نقد ابد راسنج کن،مستان سلامت می کنند

شهری زتو زیروزبر،هم بی خبر هم با خبر

وی از تو دل صاحب نظر،مستان سلامت می کنند

آن میر مه رو را بگو،وان چشم جادو را بگو

وان میر غوغا را بگو،وان شور و سودا را بگو

وان سروخضرا را بگو:مستان سلامت می کنند

آنجا که یک با خویش نیست ،یک مست آنجا بیش نیست

آنجا طریق و کیش نیست،مستان سلامت می کنند

آن جان بی چون را بگو،وان دام مجنون را بگو

وان درّمکنون را بگو:مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو،وان جان عالم را بگو

وان یار همدم را بگو:مستان سلامت می کنند

آن بحر مینا را بگو،وان چشم بینا رابگو

وان طور سینا رابگو مستان سلامت می کنند

آن عید قربان را بگو ،وان شمع قرآن را بگو

ای ز تو جانها آشنا،مستان سلامت می کنند

رندان سلامت می کنند،جان را غلامت می کنند

مستی ز جامت می کنند،مستان سلامت می کنند

 

 

 

بهانه

کی شعرِ تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو  گر  یابم  انگشتری  زنهار  

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی،خیرِتو درین باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام،ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در  دایره  قسمت  اوضاع  چنین باشد 

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد