بهار.......



...کیف یحیی الارض بعد الموت را نظّاره کن

                              تا عیان گردد ترا بعثی که حشر اکبر است


صبغة الله را نگر آثار قدرت را ببین

                            حبذا آیات آن گو خالق خشک و ترست...... 


 

با جوانه ها نوید زندگیست

 
 
شعر از فیض کاشانی

لا حول ولا قوه الا بالله ..............

 

دم غروب خدا زیر رگبار بارون وقتی قطره های اشکتو به آسمون بسپاری و بگی خدایا :

هر چی مقدره خداجون اگه مصلحته ............

وقتی از شدت اضطراب توان ایستادن نداری و انگار ناخن های بلندی به دل روح می کشن

وقتی نمی دونی .............

وقتی فقط می دوی ..............

وقتی توان نگاه به چشم عزیزت نداری .....................

یک دفعه ترس بسیار بزرگی به وجودت خیمه می زنه  ترسی که لرز شدید پیامد اونه ترسی

ورای همه ی دویدن ها همه ی واسطه های خاکی

فقط قدرت بی مثالی می بینی که نه............ قدرت مطلق ...................

جلال و جبروت ................ابهتی که من و  تو و مانند تو ذوب می شیم محو..................

قادر علیم قهار .........

برای در امان ماندن به خودش پناه می بری .........

الله رحمان رحیم عطوف ...........که ارحم الراحمین ..................

به زبان دل می خوانی :

يَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَكَارِهِ،  وَ يَا مَنْ يَفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ،  وَ يَا مَنْ يُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ

 إِلَى رَوْحِ الْفَرَجِ. ذَلَّتْ لِقُدْرَتِكَ الصِّعَابُ، وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِكَ الْأَسْبَابُ، وَ جَرَى بِقُدرَتِكَ الْقَضَاءُ،

 وَ مَضَتْ عَلَى إِرَادَتِكَ الْأَشْيَاءُ. فَهِيَ بِمَشِيَّتِكَ دُونَ قَوْلِكَ مُؤْتَمِرَةٌ، وَ بِإِرَادَتِكَ دُونَ نَهْيِكَ مُنْزَجِرَةٌ.

 أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمَّاتِ، وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِي الْمُلِمَّاتِ، لَا يَنْدَفِعُ مِنْهَا إِلَّا مَا دَفَعْتَ، وَ لَا يَنْكَشِفُ

 مِنْهَا إِلَّا مَا كَشَفْتَ وَ قَدْ نَزَلَ بِي يَا رَبِّ مَا قَدْ تَكَأَّدَنِي ثِقْلُهُ، وَ أَلَمَّ بِي مَا قَدْ بَهَظَنِي حَمْلُهُ.

وَ بِقُدْرَتِكَ أَوْرَدْتَهُ عَلَيَّ وَ بِسُلْطَانِكَ وَجَّهْتَهُ إِلَيَّ. فَلَا مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ، وَ لَا صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ،

وَ لَا فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ، وَ لَا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ، وَ لَا مُيَسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ، وَ لَا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ.

 فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ افْتَحْ لِي يَا رَبِّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِكَ، وَ اكْسِرْ عَنِّي سُلْطَانَ الْهَمِّ بِحَوْلِكَ،

 وَأَنِلْنِي حُسْنَ النَّظَرِ فِيمَا شَكَوْتُ، وَ أَذِقْنِي حَلَاوَةَ الصُّنْعِ فِيمَا سَأَلْتُ، وَ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً

 وَ فَرَجاً هَنِيئاً، وَ اجْعَلْ لِي مِنْ عِنْدِكَ مَخْرَجاً وَحِيّاً. وَ لَا تَشْغَلْنِي بِالِاهْتِمَامِ عَنْ تَعَاهُدِ فُرُوضِكَ، وَ

 اسْتِعْمَالِ سُنَّتِكَ.

 فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بِي يَا رَبِّ ذَرْعاً، وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَيَّ هَمّاً، وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى كَشْفِ

 مَا مُنِيتُ بِهِ، وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِيهِ، فَافْعَلْ بِي ذَلِكَ وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْكَ،    يَا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِيمِ .....

 

اي آنكه گرهِ كارهاي فرو بسته به سر انگشت تو گشوده مي‌شود،

و اي آن كه سختيِ دشواري‌ها با تو آسان مي‌گردد، و اي آن كه راه گريز

به سوي رهايي و آسودگي را از تو بايد خواست.

سختي‌ها به قدرت تو به نرمي گرايند و به لطف تو اسباب كارها فراهم آيند.

فرمانِ الاهي  به نيروي تو به انجام رسد، و چيزها، به اراده‌ي تو موجود شوند،

و خواستِ تو را، بي آن كه بگويي، فرمان برند، و از آنچه خواستِ تو نيست،

بي آن كه بگويي، رو بگردانند.

تويي آن كه در كارهاي مهم بخوانندش، و در ناگواري‌ها بدو پناه برند.

 هيچ بلايي از ما برنگردد مگر تو آن بلا را بگرداني، و هيچ اندوهي بر طرف نشود

مگر تو آن را از دل براني.

اي پروردگار من، اينك بلايي بر سرم فرود آمده كه سنگيني‌اش مرا به زانو درآورده است،

 و به دردي گرفتار آمده‌ام كه با آن مدارا نتوانم كرد

اين همه را تو به نيروي خويش بر من وارد آورده‌اي و به سوي من روان كرده‌اي.

آنچه تو بر من وارد آورده‌اي، هيچ كس باز نَبَرد، و آنچه تو به سوي من روان كرده‌اي، هيچ كس

 برنگرداند.

دري را كه تو بسته باشي. كَس نگشايد، و دري را كه تو گشوده باشي، كَس نتواند

بست. آن كار را كه تو دشوار كني، هيچ كس آسان نكند، و آن كس را كه تو خوار گرداني، كسي

مدد نرساند.
پس بر محمد و خاندانش درود فرست. اي پروردگار من، به احسانِ خويش دَرِ آسايش به روي من

 بگشا، و به نيروي خود، سختيِ اندوهم را درهم شكن، و در آنچه زبان شكايت بدان گشوده‌ام،

به نيكي بنگر، و مرا در آنچه از تو خواسته‌ام، شيرينيِ استجابت بچشان، و از پيشِ خود، رحمت

 و گشايشي دلخواه به من ده، و راه بيرون شدن از اين گرفتاري را پيش پايم نِه.

و مرا به سبب گرفتاري، از انجام دادنِ واجبات و پيروي آيين خود بازمدار.

اي پروردگارِ من، از آنچه بر سرم آمده، دلتنگ و بي‌طاقتم، و جانم از آن اندوه كه نصيب من گرديده،

 آكنده است؛ و اين در حالي است كه تنها تو مي‌تواني آن اندوه را از ميان برداري و آنچه را بدان

گرفتار آمده‌ام دور كني. پس با من چنين كن، اگر چه شايسته‌ي آن نباشم،

 اي صاحب عرش بزرگ........

 

و بعد از عنایت بی بدیل که  آرام و قرار می رساند 

 امتحانی صعب..........

که توان خاکی را به زانو می کشاند و سر را بر سجده ی شکر .....

و تو که با تمام وجود درک کرده ای که :

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ  و

لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ 

لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ

مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ ...........

 

 

...............................................................................

سوره ی مبازکه بقره

دعای هفتم صحیفه ی سجادیه

اسرار ......

 

 برگی از تفسیر بسیار زیبای کشف الاسرار ..........

ذالکَ لَذکری لِمَن کانَ لَه قلب » _به راستی در آن پندی است برای کسی که دلی داشته باشد :

اگر صد بار روی در خاک مالی و عالم بر فرق سر بپیمایی ، تا آن نقطه ی حقیقی که نام وی دل است

 رفیق این طاعت نباشد ، همه را رقم نیستی در کشند که در خبراست : تَفکّر ساعه خیر مِن عباده

 الثَقلین .

چون بنده به در گاه آید و راز بگشاید و دل همچنان گرفتار شغل دنیا مانده ،

 رقم خذلان بر آن طاعت کشند و به روی باز زنند .

 دلی که از قید عبودیت اغیار خلاص یافت آن دل مر،حق را یکتا شد  نه رنگ ریای خلق دارد نه گرد

 سمعت بر وی نشیند  لکن در سفینه ی خطر باشد که اشارت صاحب شرع چنین است :

والمخلصون علی خطر عظیم .

هر که مخلص تر  ،به خق نزدیک تر .

و هر که به حق نزدیک تر لرزان تر،

 مقربان حضرت و ملازمان درگاه صمدیت و پاکان مملکت پیوسته در هراس باشند..........

آن وزیر پیوسته از مراقبت سلطان هراسان بود وآن ستور دار را هراسی نه

 زیرا که سینه ی وزیر خزینه ی اسرار سلطان است و مهر خزینه شکستن خطرناک بود....

حذیفه ی یمان صاحب سر رسول بود گفتا:

 روزی شیطان را دیدم که می گریست گفتم ای لعین این ناله و گریه ی تو چیست گفت :

 از برای دو معنی:

 یکی آن که درگاه لعنت بر ما گشاده

دیگرآنکه در گاه دل مومنان بر مابسته

 به هر وقتی که قصد درگاه دل مومن کنم به آتش هیبت سوخته گردم ............

 

دوست .....

 

این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست

تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

دل زنده می‌شود به امید وفای یار 

جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست

تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن  

هرکه اوفتاد مست محبت ز جام دوست

من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم 

هیچ ارمغانی نبرم جز سلام دوست

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار  

ور رفتن است جان ندهد جز به نام دوست

وقتی امیر مملکت خویش بودمی 

اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست

گر دوست را به دیگری از من فراغتست  

 من دیگری ندارم قایم مقام دوست

بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای  

هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست

درویش را که نام برد پیش پادشاه  ؟ 

 هیهات از افتقار من و احتشام دوست

گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست

 اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست.....

نامتعارف........

 

بعد از غیبت های با بهانه و بی بهانه  ، دیروز عصر رفتم سر کلاس.....

نمی دونم چرا پنجره ی کلاسو باز گذاشته بودن پنجره ای که به نظرم از کلاس هم بزرگتر بود!

پنجره پر بود از آسمون ابری به غروب نشسته .

روی زمین چراغ های روشن گورستان شهر از دور تو ذهن من سرک می کشید.

 اصلا این سر از سر صبح سنگین بود .....

موقع درس مرتب و بی اراده نگاهم به آسمون می کشید .

 اینجور وقتا یه ترس عجیبی وجودمو پر می کنه نکنه اشتباه بگم ؟ کم باشه؟ بَد باشه ؟

و بعد نگاهم به گورستان : پناه بر خدا از حساب و کتاب .............

درس اوّل : «شرح عرفانی بسم الله الرّحمن الر ّحیم»

 قوله تعالی: « بسم الله الرّحمن الرّحیم » .

 به نام او که زینت زبانها و یادگار جانها نام او؛

به نام او که آسایش دلها و آرایش کارها به نام او ؛

به نام او که رَوح روح ها و مفتاح فتوح ها نام او ؛

 به نام او که فرمان ها روان و حال ها بر نظام از نام او................

برای تحلیل این جمله ها باید از تزکیه می گفتم از تهذیب و ذکر و حال خوش ذاکر –

 همون چیزی که این چند روزه دوباره فکرمو مشغول کرده بود

یه مقاله ی ناتموم  که مدت ها قبل باید کامل میشد............

یه دفعه یکی پرسید : خانم چرا ذکر ؟ کدوم ذکر ؟  شما تا حالا مکاشفه داشتین ؟!

 حال خوش ذاکر را درک کردین ؟

 نشنیده گرفتم که سوالاشو بلندتر تکرار کرد سکوت غریبی به کلاس خیمه زد .

انگار هزار تا چشم دارن به چشم من تیر میزنن!

طرز پرسیدنش باعث شد همه برگردن عقب ببینن کی بو د

پسرک برای بغل دستیش خنده ای فرستاد و گفت :

همه اش حرفه !!

یکی دیگه گفت: بالاخره نشونه ای از  اونچه خودتون درک کردین بدین.

انگار تمام بدنم به   خواب رفت سنگین شد

به نظرم کوه بزرگی را به گردن روح  بستن!!

 دستای دلم از قاب پنجره تا عمق آسمون بالا رفت :

خدایا کمک کن.

 من تا حالا چه کار کردم ؟

به کجا رسیدم ؟

 دستام خالی خالی بود...........

بغض کردم ............

 یا الله یا رحمان  یا الله یا رحمان ...............

 زبونم قفل سنگینی داشت و این ذهنم بود که پاسخ می داد :

حجاب روندگان از نسیان بود

 پس چون حجاب از نسیان پدید آید و سبب بیماری « فی قلوبهم مَرضٌ » این بُوَد ،

لاجرم در مقام معالجت به حکم آنک گفته اند « العَلاجُ باضدادها از شفا خانه ی قرآن

این شربت می فرماید «اُذکُرواللهَ ذِکرا کثیرا » تا باشد که از حجاب نسیان و مرض آن خلاص یابند

 که « لَعلّکم تُفلحون»

 امّا که می فرماید :

« الیه یَصعدُ الکلم الطیّب »

و آن کلمه ی لااله الا الله است که در این کلمه نفی و اثبات است و مرض نسیان را به شربت

 نفی و اثبات دفع توان کرد ،به لا اله نفی ما سوای حق می کند و به الا الله اثبات حضرت عزّت

می کند تا چون بر این مداومت و ملازمت نماید به تدریج تعلقات روح از ما سوای حق به مقراض

لا اله منقطع شود و جمال سلطان الاالله از پس تُتُق عزّت متجلّی شود.

حقیقت « شَهد الله اَنّه لا اله الّا هو اینجا ظاهر شود...............

نمی دونم چرا اینا به زبون نیامد ؟

نفهمیدم چقدر ساکت وسط کلاس با چشم های از حدقه در اومده  ایستادم.

انقدر می دونم که بعد یه سکوت طولانی فقط گفتم چی ؟

 تازه فهمیدم دوباره صدام گرفته !

 سرما  سر دردو مهمان سرم کرده بود اونم برای چند روز!!

و کلاس در کار تماشای عکس العمل من !

صدای اذان مغرب بلند شد : الله اکبر

پسرک انگار از وضع و حال من ترسید گفت خانم بقیه ی درس را بخونم؟

 «بس قفل ها که به این نام از دلها برداشته بس رقم های محبت که به این نام در سینه ها

نگاشته هم یاد است و هم یادگار.

 به نازش می دار تا وقت دیدار .

گِل را اثر روی تو گلپوش کند

      جان را سخن خوب تو مدهوش کند

    آتش که شراب وصل تو نوش کند

           از لطف تو سوختن فراموش کند.........»

فخر عالم تا ابد........

 

آن که شنیده ای که خواجه ی بزرگ ،فخر عالم، خاتم النبیّین   را سایه نبود ، راست است از دو وجه :

یکی وجه آنکه خواجه ،آفتاب بود که « و سراجا منیرا »و آفتاب را سایه نباشد.

 [دوم وجه آنکه او سلطان دین بود و سلطان خود سایه ی حق باشد

 که « السلطان ضل الله » و سایه را سایه نباشد] .

چون سر و کار او با خلق بودی آفتاب نور بخش بودی ،

خلق اولین و آخرین رااز نور او آفریدند .

خواجه اگر چه آفتاب عالمیان بود امّا سایه پرورد « ابیت ُ عندَ ربّی » بود،

نواله از خوان « یَطعمنی » می خورد ،

شراب از جام « یسقینی » می نوشید........

خوان تو « ابیت عند ربّی»      خواب تو « و لا ینام قلبی »

خاک قدم تو اهل عالم    زیر عَلم تو نسل آدم

طاووس ملایکه بریدت         سر خیل مقربان مریدت

چون نیست بضاعتی ز طاعت    از ما گنه و ز تو شفاعت .......