حریم حق ......

 

نقل است که سیّدی  بود که او را ناصری گفتندی . قصد حجّ کرد.

چون به بغداد رسید، به زیارت جُنید رفت و سلام کرد. جنید پرسید که :

                 « سیّد از کجاست ؟ »

                 گفت : « از گیلان » .

                 گفت : « از فرزندان ِ کیستی ؟»

                 گفت :از فرزندان «امیر المؤمنین علی (ع) ».

                  گفت : پدر ِ تو دو شمشیر می زد :

                  یکی با کافران و یکی با نَفس.

                 ای سیّد که فرزند اویی ، از این دو کدام را کار فرمایی ؟

                سیّد چون این بشنید ، بسیار گریست و پیش جنید در خاک می غلتید .

                 گفت :

                « ای شیخ ! حجّ من اینجا بُود ، مرا به خدای ره نمای ».

                گفت :

« این سینه ی تو حَرَم ِ خاصِّ خداست؛

                 تا توانی هیچ نا محرم را در حرم خاص راه مده .»

                                   گفت : « تمام شد !! »                                                          

 

                                                       مبانی عرفان و احوال عارفان -علی اصغر حلبی

تَبارک الله ُ اَحسَن الخالِقین .............

 

بزرگ هنرمند عالَم ، خداست.آثار دلکش او بر در و دیوار هستی نمایان..........

به هر که خواهد ، هر آنچه خواهد ، دهد واین به غیر از لطف عامّ اوست

که چون قطرات باران  برگلزار و شوره زار بارد که رأفت او بی منتهاست...........

نمونه ای از جلوه های زیبای هنر نمایی او در دست ها و نگاه برادرم داوود ،

درثبت تصاویر بی نظیر تابلوهای صنع اوست ..........

 

چشم بگشــــا به گلستان و ببین

جلوۀ آب صاف در گل و خــار

زاب بیرنگ صدهزاران رنگ

لاله و گل نگــــــر در آن گلزار

پـــــا به راه طلب نه از عشق

بهر این راه توشـــــه یی بردار

هـــاتف ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشـــــان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

وز مغ و دیر و شـاهد و زنّــار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهــــــــار

پی بری گر به رازشـــان دانی

که جز این نیست سـرّ آن اسرار

که:

یکی هست و هیچ نیست جز او

وحـــده لا الــــــــــــه الاّ هــــو

 

 ادامه عکسا اینجا و اینجا

 

دریغا ! آفتاب ،هیچ خانه را نتواند بود ودر هیچ خانه نگنجد .

ترا با همگی آفتاب چه شمار ؟!

نصیب تو از آفتاب آن باشد که

خانه ی تو را ، همگی ، روشن کند..............

 

تمهیدات :عین القضاه

از نظر امام علی،تقوا سودی ندارد ، مگر آن که

تو را وادارد که حق را پیش از آن که به چشم ببینی ، بپذیری

و بر آن کس که دشمن داری ،ستم روا نداری

و در راه آن کس که دوست داری ، به گناه آلوده نشوی ،

 بر کسی نیرنگ و حیله نورزی

و از آن که بر تو بدی کرده در گذری...............

 

امام علی (ع) صدای عدالت انسانی – جرج جرداق

 

ادّعای  دوستی......!

شبلی را در دارالشفای بغداد بستری کردند، جماعتی در پیش او شدند ، از ایشان پرسید: شما

 که اید ؟ گفتند : یا بابکر ما دوستان توایم . سنگ فرا ایشان انداختن گرفت ؛ همه

 بگریختند .شبلی گفت :

اگر دعوی دوستی من می کنید ، بر بلای من چرا صبر نکنید ؟...........

 

رساله ی قشیریه -باب محبت

عید فطر.....

فرموده ی امام علی (ع) در خطبه ی عید فطر:

ـ ای مردم! این روز، روزی است که نیکو کاران در آن پاداش می گیرند و زیانکاران و تبهکاران در

 آن مأ یوس و ناامید می گردند . دنیا محلّ مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن ، بهشت

 جایزه ی برندگان این مسابقه و جهنّم جزای بازماندگان است .

(عید فطر) شبیه ترین روز به روز قیامت است ؛ چون در قیامت عدّه ای که زیانکارند ، تأسّف

 می خورند و غضبناک می گردند و عده ای که نیکو کارند ، رستگار و متنعّم به نعمت های

 الهی می شوند.

وقتی از منازلتان برای خواندن نماز عید خارج می شوید ، به یاد آورید زمانی را که از منزل بدن

 خارج شده ، به سوی خدای خود خواهید رفت.

وقتی در جایگاه نماز خود می ایستید ، به یاد آورید زمانی را که در محضر عدل الهی می ایستید و از شما حسابرسی می کنند.

وقتی از نماز به منازلتان بر می گردید ، به یاد آورید زمانی را که به منازل خود در بهشت خواهید رفت.

ای بندگان خدا ! کمترین چیزی که به زنان و مردان روزه دار داده می شود ، این است که

 فرشته ای در آخرین روز ماه رمضان به آنان ندا می دهد: « هان ! بشارتتان باد ، ای بندگان

 خدا که گناهان گذشته تان آمرزیده شد، پس به فکر آینده خویش باشید که چگونه باقی ایّام را

 بگذرانید...........

 

منبع:نهج البلاغه ی شریف

 

به بهانه ی عید...........

فَللّه الحمدُ رَبّ السَّموات و َرب ّ الارضِ ربّ  العالمین

وَ لَه الکبرِیاءُ فی السموات ِ والارضِ وَ هُو َ العزیزُ الحکیم

ستایش و سپاس مخصوص خداست که به یکتایی آفریننده ی آسمانها و زمین و رب العالمین است

 مقام و جلال و کبریایی در آسمانها و زمین مخصوص اوست و او یکتا خدای مقتدر حکیم است..........

سوره ی مبارکه ی الجاثیه – آیات شریفه ی ۳۶و۳۷

حال دنیا..............

حال ما اگر دولت است می گذرد و اگر محنت است هم می گذرد.

پس اگر دولت داری اعتماد بر دولت مکن که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد

و اگر محنت داری، هم دل خود را تنگ مکن که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد ،

در بند آن مباش که آزاری از تو به کسی رسد ،

به قدر آن که می توانی راحت می رسان .

و الحمدلله اولاً و آخرا...

 

ناز دنیا گذرنده است و تو را گر بهشی

سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز

کار دنیای فریبنده همه تاختن است

پس دنیای فریبندهٔ تازنده متاز

 

منابع : کتاب انسان کامل

دیوان ناصر خسرو

 

 

بدان که دانایان ،این عالم را به دریا

و احوال این عالم را به موج دریا تشبیه کرده اند.؛

و به آن می ماند ،از جهت آن که هر زمان صورتی پیدا می آید، و هر زمان نقشی ظاهر می شود، و 

هیچ یک را بقا و ثبات نمی باشد.صورت اوّل هنوز تمام نشده و استقامت نیافته، که صورتی دیگر آید و آن صورت های اوّل را محو گرداند.

پس به عینه کار عالم به موج دریا می ماند

 یا خود موج دریاست !

عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند............

 

                                 انسان کامل :عزیز الدین نسفی

موسی علیه السّلام گفت:

« بار خدایا ، مرا راه نمای به کرداری که چون آن کنم تو از من راضی گردی.»

خداوند ـ عزّوجلّ ـ فرمود :

« تو آن بنتوانی کرد.»

موسی ـ علیه السّلام ـ سجده کرد و تضرّع نمود.

خداوند ـ تعالی ـ بدو وحی فرستاد:

« یا پسر عمران ، رضا و خشنودی من از تو اندر رضای توست به قضای من » ...........

 

                                                                                                  کشف المحجوب هجویری

روزه را شرایطی است :چنانکه حلق را از طعام و نوشیدنی نگاه داری ،

باید که چشم را از نظاره ی حرام و شهوت ،

و گوش را از استماع لهو و غیبت ،

و زبان را از گفتن لغو و آفت ،

و تن را از متابعت دنیا و مخالفت نگاه داری .

آنگاه این روزه بود بر حقیقت .

 کما قال رسول الله صلّی الله علیه :

« رُبَّ صایم لیسَ لَه مِن صِیامِهِ اِلّا الجوعُ والعَطَش 

 بسیار روزه دارا که با پنداشت روزه ، گرسنه و تشنه بوده است. »  

 

              منبع :  کشف المحجوب هجویری

گفته اند عقاب عزیز است در پریدن

و چشم کس اندر وی نرسد

و صیّاد اندر وی طمع نکند از بلندی که پَرَد ! ،

چون طمع ِمُردار کند ،

فرود آید و به دام گرفتار..................

 

ترجمه ی رساله ی قشیریه - باب قناعت

ابن عطا گوید :  عبودیّت اندر چهار چیز است

- وفا به جای آوردن است اندر عهد  

-  حدود نگاه داشتن

 - به آن چه بود رضا دادن

  و بر آنچه نبود صبر کردن

 

                                                                    ترجمه ی رساله ی قشیریه-باب عبودیت

  یا صاحِبَ کُلِّ نجوی یا   مُنتهی کُلِّ شَکوی.............

                      شکار خسته ی اویم به تیر غمزه ی جادو.  

                                                         گَرَم به لطف بخواند که ای شکار ! چه باشد.............

                                                                                                                                          غزلیات شمس

آخرین برگ از زندگی آقا امیرالمؤمنین...........

 

مدتی بود که شب ها بیش از سه لقمه غذا تناول نمی فرمود.وقتی ماه رمضان فرا رسید در

 یکی از روزهای میانی ماه، هنگامی که برفراز منبربود، دست به محاسن شریفش کشید

و فرمود: « شقی ترین مردم این موها را با خون سرم رنگین خواهدکرد.» همچنین فرمود:

« ماه رمضان فرارسید و آن سَرور ماههاست. در این ماه در وضع حکومت دگرگونی پدید

می آید.آگاه باشید که شما در این سال در یک صف(بدون امیر) حج خواهید کرد و نشانه اش

 این است که من در میان شما نیستم »

اصحابش می گفتند:او با این سخن خبر از مرگ خود میدهد ولی  آن را درک نمی کنیم.

هرشب به منزل یکی از فرزندان خود می رفت.شبی در منزل حسن شب دیگر در منزل حسین و......

و همچنان بسیار بسیار کم می خورد.یکی از فرزندانش سبب کم خوردن وی را پرسید.امام (ع)

 فرمود:امر خدا می آید و من می خواهم شکمم تهی باشد. یک شب یا دو شب بیشتر نمانده .

در شب شهادت ، افطار را میهمان دخترش ام کلثوم بود.موقع افطار سه لقمه غذا خورد

 و سپس به عبادت پرداخت البته از اول شب تا صبح در اضطراب و تشویش بود.مرتّب می گفت به خدا که شب موعود امشب است.

بالاخره آن شب هولناک به پایان رسید و علی در تاریکی سحر برای نماز رهسپار مسجد شد

. مرغابیانی که در خانه بودند در پی او رفتند و به جامه اش آویختند.بعضی خواستند آنها را دور

کنند فرمود:آنها را به حال خود بگذارید که فریاد کنندگانی هستند که نوحه گرانی در پی دارند.

امّ کلثوم پریشان شد و عرض کرد : دستور بفرمایید که جعده به مسجد برود و نماز گزارد

 حضرت فرمود از قضای الهی نمی توان گریخت. آنگاه کمربند خود را محکم بست و عازم مسجد شد.

.........................

.........................

وقتی ضربت خورد .خون از سر علی علیه السلام در محراب جاری شد و محاسن شریفش را رنگین کرد. در این حال آن حضرت فرمود: فزت و رب الکعبه . به خدای کعبه که رستگار شدم.سپس آیه ی ۵۵ از سوره ی طه را تلاوت فرمود.مردم از پی ابن ملجم شتافتند .پس قثم بن عباس پیش تاخت و او را بغل گرفت و به زمین زد. پس او را به نزد علی (ع) بردند .وقتی ضاربش را شناخت به فرزندش حسن فرمود:

مواظب دشمنت باش .شکمش را سیر و بندش را محکم کن.

پس اگر درگذشتم او را به من ملحق کن تا در نزد پروردگارم با او احتجاج کنم

 و اگر زنده ماندم یا او را می بخشم یا قصاص می کنم.

 . امّ کلثوم گفت امیدوارم که آن حضرت از این جراحت شفا یابد.ابن ملجم -لعنه الله -با وقاحت

 گفت: می بینم که برایش گریان خواهی بود .والله که من ضربتی زده ام که اگر آن را در میان

اهل زمین قسمت کنند همه را هلاک کند...........از زهری که بر شمشیر پرورده بود.........

پزشکان کوفه به بالین وی گرد آمدند در بین آنان از همه ماهرتر ، اثیربن عمرو بود وقتی او

 زخم را دید دستور داد شُشِ گوسفندی را که هنوز گرم است برای اوبیاورند سپس رگی از آن

 بیرون آورد و در محل ضربت قرار داد و آنگاه که آن را بیرون آورد گفت: یا علی وصیّت های خود

 را بکن ،زیرا این ضربت به مغز رسیده و معالجه اثری  ندارد..........

علی (ع) دو روز زنده بود و در شب جمعه ی نخستین روز از دهه یآخر ماه رمضان ۴۰هجری

در سن ۶۳سالگی بدرود حیات گفت.پسر گرامیش امام حسن (ع) او را با دست خود غسل داد

 و بر او نماز خواند.در نماز ۷بار تکبیر گفت و سپس فرمود بدانید که پس از علی برجنازه ی هیچ

 کس ۷بار تکبیر گفته نمی شود. علی (ع) در کوفه در جایی به نام غری (نجف اشرف کنونی )

 به خاک سپرده شد. دوران خلافت این امام بزرگ چهار سال و ده ماه بود.  

 

به امید شفاعت آن بزرگ..........

 

منبع:فروغ ولایت - جعفر سبحانی

 

 

بازِعَنقاگیر........

یکی از زیباترین اشعار در وصف و مدح علی علیه السلام ،سروده ی بلند و زیبای مولوی است.

 مولوی حنفی مذهب بود! ـ حنفیه یکی از چهار مذهب رسمی اهل سنت است ـ خود او نیز

 فقیه و مُفتی حنفیان بود! چندانکه نامش چندین بار در مقامات حنفیان مذکور افتاده است.امّا

 مولوی این ویژگی بارز را داشت که با همه ی پیروان مذاهب و ادیان دیگر به حرمت و محبّت

 زندگی کند. مولوی طریقت عشق داشت و از ستیزه های مذاهب ، آسوده.

ملّت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملّت و مذهب ،خداست

بنابراین آزادگی و آزاد اندیشی مولوی او را به وصف زیبای مو لای متّقیان ـ علی بن ابیطالب ـ رساند.

 توصیفات مولوی، معانی بلندی که در قالب تصویر پردازی ها ی بسیار زیبا بیان می شود

 فوق العاده است .  باید بسیار دوستار وارادتمند بود  نه که هم باید اهل دل بود تا بتوان

 اینگونه سرود وگرنه به قول سعدی « کس را چه زور و زهره که وصف علی کند  »

امّا گوشه ها و اشاره هایی از شعر دل انگیز اخلاص علی از دفتر اوّل مثنوی ، آنچه که بارها و بارها خوانده ام و باز هم......................

گفته اند علی (ع) در یکی از جنگ های خود مردی را به زمین افکند و بر سینه ی او نشست

تا سرش جداکند.مرد بر روی مبارک او آب دهان انداخت.علی (ع) برخاست و او را واگذارد! 

 پهلوان ، حیران ،جویای ماجرا می شود : از آن پس که توانستی کُشت چرا رها کردی ؟

 فرمود. از ریختن آب دهان خشمگین شدم ، ترسیدم اگر بکشم از سر خشم باشد ، نه رضای

 حق .

و این اخلاص است که گفته اند اخلاص برون کردن خلق است از معاملت با خدای تعالی ،

 چنانکه بنده هیچ کاری نکند جز برای خدا.و تصویر این اخلاص در مثنوی:

(آنچه که می نویسم  تنها چند بیتی از شاهکار مولوی در توصیف مولاست.که اگر بیشتر

 بخواهید ،شما باشید و مثنوی.)

از علی آموز اخلاص عمل                 شیر حق را دان منزّه از دغل

در غزا بر پهلوانی دست یافت            زود شمشیری برآوردو شتافت

او خدو انداخت بر روی علی              افتخار هر نبیّ و هر ولی

او خدو انداخت بر رویی که ماه          سجده آردپیش او در سجده گاه.

در زمان انداخت شمشیر آن علی        کرد او اندر غزایش کاهلی 

گشت حیران آن مبارز زین عمل        وز نمودن عفو رحم بی محل

 

در حدیث است که پیمبر (ص) فرمود: «آنکه خواهد به آدم بنگرد و علم او ، به نوح و تقوای او

 ،ابراهیم و حلم او ،موسی و هیبت او ، عیسی و عبادت او ، به علی بنگرد »

 

پهلوان شگفت زده شد ، ماجراچیست ؟............. [ و اینجا گویی خود، مولوی است که با هزار

 احترام و تکریم از مولا علی سؤ ال میکند.] ـ و البته با ارادت و تجلیلی که از تمام کلمات به

 بیرون می تراود ـ

ای علی که جمله عقل و دیده ای    شمّه ای واگو از آنچه دیده ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد       آب علمت خاک ما را پاک کرد.....

باز گو ای باز عرش خوش شکار     تا چه دیدی این زمان از کردگار

راز بگشا ای علی مرتضی            ای پس از سوء القضا حّسن القضا........

اوج هنرنمایی مولوی راببینید... :

باز گو ای باز پرّ افروخته                با شه و با ساعدش آموخته

باز گو ای باز عنقا گیر شاه            ای سپاه اشکن به خود نی با سپاه

امّت وحدی یکی و صد هزار          باز گو ای بنده بازت را شکار ......

از پر ،عقل مقصود است ، و باز پرّ افروخته :علی (ع) که عقلش به نور الهی روشن بود..

ساعد: بازو و شاه : حضرت حق جلّ و علا  و منظور علی (ع) که به ید قدرت بی منتهای  حق متّصل بود.

بازی که عنقا شکار کند: آنکه به صورت انسان است امّا در توانایی دست خدا و بر هر کار توانا.

در پرستش خدا  به اندازه ی جماعتی شیفته بود. و اینکه بندگان شکار شاهباز دانش و قدرت اویند.......... و

اینکه وصف علی را حدّی نیست . او رحمتی ویژه بود.واسطه ی فیض میان خداو مردم و

 پیامبر .انسان کاملی که کتاب بلندو سیره اش ناپختگان را به کمال رساند و فرا گرفتگان علم

 ظاهری را به علم حقیقی راه نماید.

ای در خانه ی رحمت پروردگاری که او را همتایی نیست همیشه به روی مردم باز باش

 

                         باز باش ای باب بر جویای باب         تا رسد از تو قشور اندر لباب

باز باش ای باب رحمت تا ابد           بارگاه « ما لَه ُ کُفوٍا احَد»

 

 

منابع : مثنوی دفتر اوّل - شرح دکتر شهیدی

میناگر عشق : کریم زمانی 

 

  

بسم الله النّور.............

 

یا نُور النّورِ یا مُنَوّر النّور

یا خالق النّورِ یا مُدبّر النّور

یا نورُ یا قُدّوس ......................

این قسمت دعا را بارها تکرا کنید - به دل –

                       تا حلاوتش را خود ، در یابید - به دل -

 

 

 

فَاذکرونی اذکُرُکُم......

 

واذکروالله کثیرا لعلّکم تُفلِحون

وقال النبی صلّی الله علیه و سلّم « افضلُ الذکر لااله الا الله  و افضلُ الدّعاء الحمد لله  »

 

شب های قدر از راه می رسد،آنچه که در این شب ها دستگیر آدمی است ، فکر و ذکر است.

تفکّر در دنیا و آنچه در آن است ، فکر زندگی و تمام تمنّیات و آرزوهای دور و بلند آن ، تفکّر در

 موجودیّت آدمی ، زنده بودن و مرگش ............ گذار و گذر عمرش .............

به آنچه که دنیا بوده و خواهد بود .......

 مردی در شُرُ ف مرگ بود گفت : کاش می دانستم بعد از من دنیا چگونه است ؟ عارفی حضور داشت ، گفت : بنگر که بعد از دیگران چگونه بوده است !! ..................

یکی از اندیشه های بلند مولوی دل نبستن ِ به امور بود از هیچ حادثه ی سویی به شکوه در

 نمی آمدواز هیچ عیشی بی نهایت ذوق نمی کرد ، که می گفت احوال دنیا در گذر است .هیچ

  چیز برای همیشه ثابت نیست .پس لحظه های بدون بازگشت را باید دریافت ... حساب رفتن و

 باقی ماندن نام ،باید نگهداشت که اگر نه این،  پنداری که هیچ آدمی ای چون ما در این دنیا نبوده است...!!

و امّا ذکر ................

گاهی گناهان دنیوی حجابی دل : «فی قلوبهم مَرض » لاجرم در مقام معالجت به حکم آنکه

هر چیزی را با ضدّ آن باید معالجه کرد ، از شفاخانه ی قرآن شربتی گوارا و نه تلخ می فرستند :

« اذکُرُ الله ذکرا کثیرا »

امّا بهترین ذکرها ، اختصاص به ذکر « لا اله الا الله » دارد که در این کلمه هم نفی است و هم اثبات نفی ماسوی الله و اثبات و اقرار یکتایی باری تعالی .

می گویند اگر شروع ذکر بر نفس ،سنگین و سخت آمد ، ملول نشودکه حکایت کودکی باشد که راه رفتن بیاموزد  یعنی افتادن و افتادن ها.  امّا سرانجام روی پاهایش می ایستد و بعد از

آن دیگر ایستاده باشد...

پس شروع ذکر با زبان باشد تا اندک اندک ، قلب به آن خو بگیرد که اگر چنین شود ، بارها پیش آید که

 زبان در کام ،سکوت اختیار کرده و قلب ،مدام ذکر می گوید. و چون  قلب ذاکر شد به تمام بدن بهره رساند و نور ذکر و تبعات آن بر وجود شخص ،سایه افکند.

و البته فایده کلّی زمانی حاصل شود که شخص،  ذکر را با معرفت بگوید.و اینکه ذاکر بداند خداوند ذکر او را در مقابل ذکر خویش نهاد است

.جنید حکایت کند از سرّی که گفت: خداوند فرموده است که چون غالب گردد ذِکر من بر بنده ،

 عاشق من گردد و من عاشق او

زهی سعادت.....

منبع ، مرصاد العباد ـــــــــــبا تصرّف و تلخیص

 

رابعه ی عدویّه

گروهی بودند که کار سیر و سلوک خود را از راه طلب ،عشق ،استغنا ،توحید و حیرت آغاز

 کردند .اینان پایه ریز تصوّف عاشقانه شدند .کسانی چون حسن بصری ،ابراهیم ادهم ، رابعه

 ی عدویّه و مالک دینار.گر چه عده ای معتقدند زهد گروی اسلامی در قرن دوم به دست اول

 بانوی صوفی یعنی رابعه ی عدویه به مکتب محبت و عشق بدل شد.از این روی او را بنیانگذار

 مکتب عشق دانسته اند.

رابعه زنی بود از اهالی بصره (سده ی دوم ه.ق )سوخته ی عشق و اشتیاق. گویند در مراقبه

 ی نفس و در معرفت ،مانندی نداشت،معتبرِ جمله ی بزرگان عهد خویش بود و بر اهل روزگار

 حجّتی قاطع بود.

می گویند روزی در خیابان های بصره او را دیدند که شعله ای را در یک دست و ظرفی پر آب

 در دست دیگر حمل می کرد.از او درباره ی علّت این کار پرسیدند.پاسخ دادکه: « می خواستم

 آتش را در بهشت افکنده و جهنّم را با این آب خاموش کنم تا این که این دو حجاب از میان

 برخیزد و معلوم گردد چه کسانی خدا را از ترس جهنّم و یا آرزوی بهشت و بلکه از روی عشق

 و محبّت خالص می پرستند.»

عاشق به ره عشق چنان می باید

کز دوزخ و از بهشت یادش ناید

 

همچنین نقل است که وقت بهار در خانه بود و بیرون نمی آمد.خادمه گفت:ای سیّده بیرون آی

 ،تا آثار صنع ببینی. رابعه گفت:

 

شَغَلَنی مُشاهده الصانِع عَن مُطالعه الصُنع :

مشاهده ی آفریننده چنان مرا به خود مشغول کرده

که جایی برای مطالعه ی آثار آفریننده نمانده!

 

نگاهی به گوشه ای اززندگی و  احوال این عارف بزرگ خالی از لطف نیست.هر نکته ای از

 جانب این بزرگان راه گشای بزرگی است . گاه دمی توکّلی می کنیم و دمی صلواتی می

 فرستیم . گاه با تمام وجود و گاه از سر عادت! کاش برای همیشه به خاطر می سپردیم که

 هر عمل و گفتار ما را حسابی است . به آنچه در احوال رابعه خوانده ام تأمّلی کنیم.

نقلست « آن شب که رابعه به دنیا آمددر همه ی خانه ی پدرش هیچ نبود که پدرش سخت

 تنگدست بود.حتّی قطره روغنی نبود که ناف نوزاد را چرب کنند ،یا کهنه ای که بچّه را در آن

 بپیچند. مرد را سه دختر بود رابعه چهارم ایشان، پس از این روی رابعه اش نامید. پس عیالش

 او راصدا کرد که به خانه ی فلان همسایه شو ،قطره ای روغن خواه تا لااقل در چراغ ریزم.

 امّا مرد عهد داشت که هرگز از هیچ مخلوق هیچ نخواهد. بیرون آمد و دست به درخانه ی

 همسایه باز نهاد و باز آمد و گفت در باز نمی کند. آن سر پوشیده بسی گریست .مرد در آن

 اندوه سر به زانو نهاد و به خواب رفت.پیغمبر را علیه السلام به خواب دید، گفت : غمین مباش

 که این دختر سیّده ای است که هفتاد هزار نفر از امّت من در شفاعت او خواهند بود.پس

 گفت: فردا برای عیسی زادان – بزرگ بصره – کاغذی بنویس که بدان نشان که هر شب برمن

 صدبار صلوات می فرستادی و شب جمعه چهار صد بار ،این شب آدینه که گذشت مرا فراموش کردی ،کفّارت آنرا چهارصد دینار حلال بدین مرد ده.

پدر رابعه چون بیدار شد بسیار گریست .برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی برای

 امیر فرستاد.امیر که آن خط بدید گفت: « هزار دینار به درویشان دهید شکرانه ی آنرا که مهتر

 را علیه السلام از ما یاد آمد . و مرد را زر بفرستاد که هر چه بایست بخرید. »

و نیز در احوال او گویند : « یک شب رابعه در صومعه نماز میکرد. ماندگی درو اثر کرد پس به

 خواب رفت. از غایت استغراق، حصیر در چشم او شکست و خون روان شد و او را خبر نبود.

 دزدی آمد رابعه را چادری بود دزد آن را برداشت خواست که بیرون آید راه در باز نیافت. چادر

 رها کرد و برفت ، راه باز دید برفت و باز از سر طمع ،چادر برگرفت بیامد باز راه نیافت، چادر

 بنهاد همچنین تا هفت مرتبه ! تا این که از گو شه ی صومعه آوازی آمد : ای مرد خود را رنجه

 مدار که او چندین سال است تا خود را به ما سپرده است. ابلیس زهره ی آن ندارد که گرد او

 گردد. دزدی را کی جر أت آن باشد که گرد چادر او گردد

 

بدان که اگر یک دوست خفته است ،

یک دوست بیدار است و نگهدار او.............

 

 

منابع : تذکره الاولیای عطّار نیشابوری

تجربه ی دینی و مکاشفه ی عرفانی – دکتر محمّد تقی فعالی

یا ذالجلال و الاکرام..........

استادابوالقاسم قشیری ،رحمه الله ،گوید: دعا کلید همه ی اجابت هاست و راحت درماندگان

 است و پناهگاه درویشان است و غمگسار نیازمندان است.

خداوند تعالی گروهی را بنکوهید[ ویقبضون ایدیهم ] یعنی دست به ما بر ندارند به حاجت خویش.

سهل عبدالله گوید: خدای تعالی خلق را بیافرید فرمود:با من راز گویید،و اگر راز نگویید به من

 بنگرید و اگر این نکنید [از من بشنوید واگر این نکنید بر درگاه من باشید و اگر این هم نکنید] حاجت خواهید از من.

بدان که خلاف است میان مردمان که دعا فاضل تر یا خاموشی و رضا ؟

گروهی گویند دعا ،به سرّ خویش عبادت است و آنچه عبادت بود بدو قیام کردن ، اولی تراز

 ترک .زیرا که حق حق است[سبحانه تعالی ] اگر بنده ای را اجابت نیاید و به مراد خویش

 نرسد ، باری به حقّ خدای قیام نموده باشد . زیرا که دعا اظهار بندگی و در ماندگی بُود.

عارفی گوید:اگر از دعا محروم مانم بر من دشوارتر باشداز آن که از اجابت.

حکایت کنند که زنی به نزدیک بقیّ بن مخلّد آمد وگفت: پسری از آنِ من به روم اسیر مانده

 است. هیچ چیز ندارم ،مگر سرایی و آن را نتوانم فروخت اگر اشارتی کنی تا مگر کسی او

 را باز خَرَد که مرا به شب و روز خواب و قرار نیست .عارف گفت تو باز گرد تا من بنگرم تا چه توانم کرد.

سر در پیش افکند و لبش می جنبید. روزی چند بود .همان زن آمد .پسر با وی بود! وشیخ را

 دعا می کرد.گفت: پسرم به سلامت باز آمد و حدیثی دارد با تو خواهد گفت.جوان گفت:

اندر دست یکی افتاده بودم از ملوک روم با گروهی اسیران. و وی کسی را بر ما گماشته بود

 و هر روز ما را به صحرا بردی تا او را خدمت کردیمی پس با بند باز آوردی.

روزی همی آمدیم پس از نماز شام با این موکّل که بر ما بود، بند از پای من گشاده شد و بر

 زمین افتاد ،اندر فلان روز و فلان وقت و فلان ساعت –  درست همان وقت که زن نزدیک

 شیخ آمده بود و دعا کرده – آن گاه آن کس که بر ما موکّل بود برخاست و مرا بانگ کرد که این

 بند چرا بشکستی ؟ گفتم : نه ، خود از پای من فرو افتاد. موکّل متحیّر بماند و به خداوند خویش بگفت و آهنگر را بخوا ند .دیگر باره بند بر نهادند .گامی چند پیش رفتم ، بند

 از پای من بیفتاد همه عجیب بماندند. راهبان خویش را بخواندند و با من گفتند : ترا مادر هست؟ گفتم هست. گفتند: دعای او اجابت بوده است ، خدای تو را رها کرد ، ما

 تو را باز نتوانیم داشت . مرا توشه ای بساختند و روانه ی شهر مسلمانان کردند................

والله اعلم

 

همان منبع